| |
فرازهایی از زندگی من
قسمت اول : در جستجوی خاک و نور
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم
در هژدهم امرداد ماه سال هزار و سیصد و سی هفت هجری شمسی در خانواده ای متوسط اما روشنفکر هنگامیکه مادرم در ییلاق در شهرستان بروجرد بود بعنوان دومین فرزند خانواده و اولین پسر آن تولد یافتم و تا شش سالگی در اهواز زندگی کردم . بعلت انتقال پدرم که در بانک رهنی کار میکرد به اصفهان ، به آنجا رفتیم و پنج سال در آنجا زندگی کردیم . دوباره ره توشه برداشته و به شهرضا در نزدیکی اصفهان منتقل شدیم و چهار سال نیز در آنجا زندگی کردیم . بخاطر دارم که اولین کتاب را در زندگیم پدرم در شهرضا برایم خرید . کتاب موش و گربه ی عبید زاکانی . خواندن و تفسیر این کتاب از طرف پدرم که به مرور و در طی چند هفته بطول انجامید تاثیر عمیقی در روحیه ی من گذاشت بطوریکه روزها بدنبال راه و چاره برای موشهای دربند در این کتاب در باغ خانه ی مان که بسیار بزرگ بود میگشتم تا آنها را از دست " گربه ی عابد و زاهد و مسلمانا " نجات دهم . بیاد دارم که شبها قبل از خواب پدرم قصه هایی از شاهنامه ی فردوسی و رستم دستان و دیگر شخصیتهای شاهنامه را برایم به زبان ساده تعریف میکرد و من با رویاهای این شخصیتهای اسطوره ای بخواب میرفتم . در دنیای کودکی با دوجنبه ی نبرد خوبیها با بدیها به مرور آشنا میشدم و بدین ترتیب شخصیت قضاوت گونه ای در من شکل میگرفت که مرا به جانبداری از مورد ضعیف و ظلم شونده میکشانید . در مدرسه همیشه در جنگ و جدال با کسانی بودم که بچه های بی زبان و ضعیف را مورد اذیت و آزار قرار میدادند و هر روز با زخمهایی نو بر دست و پای و صورتم به خانه میرفتم . چهار سال بدین منوال گذشت و دوباره بارسفر بستیم و به شهرستان فسای فارس منتقل شدیم
فسا یا همان " پسا " ی قدیم ، زادگاه زردشت پسر خورّگان تئوریسین جنبش مزدکیان (که بنام جنبش درست دینان در تاریخ به ثبت رسیده است ) و حامی مزدک پسر بامداد که پراتیسین این جنبش بود در تکوین شخصیت فکری من بعلت فقر اقتصادی-فرهنگی اش موثر بود . در اینجا بود که معلم خوشنام و روشنفکری بنام آقای سجادی که معلم ادبیات بود موضوعات تازه ای را بعنوان تیتر انشا مطرح میکرد که تا آنزمان برخلاف موضوعات جاری "علم بهتر است یا ثروت " و... در ذهن من تاثیر میگذاشت . مثلا خوب بیاد دارم این موضوع را که پای تخته سیاه نوشت : " یک عمر رنج و زحمت و درس معلمی - ای کاش داشت ارزش یک خنده ی گوگوش " و توضیح میداد که ما معلمین پدر خود را در میآوریم تا لقمه ی نانی برای همسر و فرزندان خویش بیابیم و حقوق آخر سالمان را که سرجمع بزنید به اندازه ی یک شب بالا رفتن صحنه ی امثال گوگوش ها نمیشود و بیاد دارم در جهت کمک برای پرداختن به این انشا به پدر مراجعه کردم و پدرم هم که طبع شعری داشت در پاسخ شعری را نوشت که قسمتهایی از آن بیادم مانده بدین مطلع که
این مطربان که از عمل خویش غافلند – مطرود خلق عالم و برخویش مایلند
گوگوش ها به دهر فزونند ای فقیه – خواهان این زنان همه مردان جاهلند
آنان که سرسپرده ی علم اند و معرفت – در خاکدان پست جهان جمله عالمند و الا آخر.
زمان بدین منوال میگذشت تا اینکه بعد از چهارسال دوباره بار سفر بسته و به شیرازرفتیم. در شیراز بود که من به خواندن جدی کتاب علاقه مند شدم . هرچه که بدستم میرسید میخواندم . یکی از دایی هایم که دانشجوی پزشکی دانشگاه اصفهان بود و فعال سیاسی و هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق ، هروقت که به دیدن ما میآمد با چمدان هایی پر از کتاب برای مطالعه وارد میشد. خوب بیاد دارم که کتاب سوسیالیم چیست و مادر گورکی و قصه برای بزرگسالان شچدرین و باغ آلبالوی چخوف و تئوری تکامل به زبان ساده و .... را باید در عرض دوهفته میخواندم و در غیر اینصورت به هنگام مراجعت دایی ام که کتابها را باید با خود میبرد هرچه را نخوانده بودم از دست میدادم. از طرف دیگر من که در دبیرستان خرد شیراز که یکی از دبیرستانهای با پرستیژ و معروف شیراز بود درس میخواندم کلاسهای انشا را تبدیل به صحنه ی روشنگری از سیستم و وضع موجود ساخته بودم و داستانهای کوتاه به سبک عزیز نسین مینوشتم و میخواندم که بچه ها طرفدارش بودند و مرا تشویق میکردند
در اینجا جا دارد کمی از اوضاع خانوادگی و محیط خانوادگی ام بیشتر توضیح دهم . زاد گاه پدر مادر من دهکده ثامن از توابع ملایر بود و خسرو روزبه معروف ، پسر خاله ی پدر بزرگ من بود. در جوانی برای تحصیل و یافتن کار به اهواز میرود و تا آخر عمر در آنجا ساکن میگردد و چون از نظر مالی وضع خوبی داشت تابستانها برای فرار از گرمای اهواز زن و فرزندانش را به ییلاق در بروجرد میبرد . بنابر اقوال فامیل مادرم با دکتر اعظمی لرستانی هم که گویا با رضا شاه جنگیده بود نسبت داشتیم . اکثر فامیل مادری من که بسیار کلان بودند در بروجرد ساکن شده بوند و بنا بر فقر اقتصادی موجود در این شهرستان محمل جنبش چپ مهیا بود و بدین سبب بود که گروه آرمان خلق در آنجا پا گرفت و همایون کتیرائی که ازبستگان دور ما بود و دیگرانی که در این جریانات اجتماعی بودند فضای فکری این شهر را ملتهب ساخته بودند و افراد خانواده خصوصا پسران فامیل که تعدادشان بسیار زیاد بود و هر موقع که دور هم جمع میشدیم به بحث میپرداختند ، مرا که کوچکتر از آنها بودم به نوعی مجذوب خود ساخته بودند و من هم به جریان " آرمان خلق" سمپاتی پیدا کرده بودم . از افرادی که در کودکی دیدم و بعدا" شناختم یکی هم قاسم سیادتی یکی از مسولین سچفخا و بعدا" اقلیت که در جریانات دستگیریها و کشتار سالهای شصت دستگیر میگردد و زیر شکنجه های شدید تواب شده و قسمتهایی از اسرار سازمان را لو میدهد و عاقبت هم او را کشتند بود که در خانواده رفت و آمد داشت و مرشد فکری جوانان فامیل بود ودیگر رفقای بسیاری از یکی از هشت دایی من بنام هژبر که در اصفهان دانشجوی پزشکی بود و نام هایشان حالا در خاطرم نمانده و هر وقت که به خانه ی آنها در اصفهان میرفتم انگار که به پادگان کوچک نظامی وارد شده ام که هر لحظه اش در مورد چیزی بساط بحث و فحث برقرار بود . یادم میآید که پدرم یک تفنگ بادی ساخت چکسلواکی برایم خریده بود و ما گاهی اوقات برای نشانه گیری عکس شاه را بر روی چوبی قرارمیدادیم و با فشنگ های ساچمه ای به آن نشانه میرفتیم و مادرم با ناله بروی صورت خود میزد که مبادا طوری شود و همسایه ای یا کسی ما را ببیند و سر و کارمان به ساواک بیفتد
و اما از طرف پدری ، بنابر گفته ی پدرم که تا چهار نسل قبل از خود را نام میبرد که درتنگستان و محله ی سنگی بوشهر زندگی کرده بودند و اکثرا" دارای موقعیت و مقامهایی بودند چیز هایی شنیدم. من همچنین از پدر بزرگ خودم که زمانی در دربار قاجار عنوان منشی الممالکی داشت (من حکم حکومتی اش را شخصا" بعد از فوتش که جزو وسایلش بود دیده ام) و بعدا" به مشروطه خواهان پیوسته بود و دستگیر شده بود وبرای چند سال به کرمانشاه تبعید گردیده بود ، از رئیسعلی تنگستانی و خالو حسین که با انگلیسیها جنگیده بودند و اینکه خویشاوندی با یکی از اینها داشتیم صحبتها و داستانها شنیدم . در هر حال پدرم ، شاپور گرگین ، که سه ساله بوده که با خانواده اش به اهواز رفته و در آنجا ساکن شده بودند ، مرد آزاده و ناسیونالیستی بود که در زمان نهضت ملی شدن نفت علیرغم اینکه بقول خودش اکثر جوانان فامیلش به حزب توده که در خوزستان قدرتمند بود گرایش داشتند ، او به مصدق و دکتر فاطمی و کریم پور شیرازی و میرزازاده ی عشقی و صفی از ملی گرایان و میهن پرستان علاقه مند بود و عشق میورزید . یادم میآید که چند بار پدرم با خسرو گلسرخی معروف ، شوهر دختر عمویش عاطفه گرگین، در باره ی شعر کلاسیک و امروزین فارسی و مسایل مملکتی بحث و صحبت میکردند و من هم مثل همیشه نظاره گری بودم که حریصانه مطالب را میبلعیدم . همینجا جا دارد که خاطر نشان کنم که دادگاه خسرو گلسرخی را که در تلویزیون نشان دادند و قطع و سانسور صحبت های او و دانشیان تاثیر زیادی بروی من گذاشت که بعد از اعدامش من در خیابان رودکی شیراز که به خیابان زند منتهی میگردید و روبروی دیوار ساواک شیراز که درب کوچکی داشت که در آنجا باز میشد با ذغال متنی به این مضمون نوشتم "زنده باد گلسرخی که حقیقت را گفت ". همین متن را در یکی از توالت های دبیرستان خرد نوشتم که چیز جدیدی بود چونکه تا آن زمان رسم بر فحش نویسی و بد گویی و تهمت زنی بود که سرتاسر دیوار های توالت دبیرستان را پر ساخته بود
در دبیرستان خرد معلم دینی ای داشتیم که آدم روشنفکری به نظر میرسید و بعد از انقلاب شنیدم که با مجاهدین همکاری داشت . با او بر سر مسئله ی وجود و عدم وجود خدا زیاد بحث میکردم و بخاطر دارم که روزی از او در سر کلاس درس پرسشی بدین مضمون کردم که آیا خداوند میتواند سنگ بزرگی بسازد که خودش نتواند آنرا تکان دهد ؟ و او عاجز از جواب دادن در بین همکلاسی ها بور شد . در هر حال او مرا به کتابخانه ای در خیابان داریوش شیراز در نزدیکی کلاب بیلیاردی که وجود داشت و در طبقه ی دوم بود معرفی کرد و آشنا ساخت که میتوانستم کتابهای ممنوعه ی علی شریعتی و دیگران را بطور پنهانی و زیر زمینی بدست بیاورم . بیاد دارم که شبی هم مرا به جلسه ای دعوت کرد که در آن تعداد زیادی از مسلمانان ضد شاه و رژیم بودند و من مطلبی شعرگونه در مورد فلسفه ی حرکت و جنبش حسین و کربلا که نوشته بودم برایشان خواندم که مورد تشویق زیاد قرار گرفتم. از آنجا که براستی هیچگاه با دین میانه ی خوبی نداشتم و در منطق خود تئوری تکامل را معتبر تر میدانستم از رفتن به کلاس دینی سرباز زدم و فقط در امتحان های این درس شرکت میکردم و بقول معروف با نمره ی ناپلئونی آنرا پاس میکردم. این هنگام مصادف شده بود با برنامه ها ی رادیوئی ای که از عراق پخش میشد و نامش رادیوی میهن پرستان بود . بخاطر دارم رادیوی بزرگی داشتیم که ترانزیستور های لامپی داشت و روز ها روی ردیف موج کوتاه چهل و یک متر علیرغم پارازیت سنگینی که رژیم شاه روی آن می انداخت گوش های خود را به آن می چسباندم و به آن گوش میدادم . از همه ی صحبت هایش بیشتر مجذوب سری گفتار هایی تحت نام "خاطرات یک چریک در زندان" که بعد ها فهمیدم خاطرات یکی از برادران سپهری چریک فدایی خلق بود و من به شدت تحت تاثیر رهنمون های اطلاعاتی و مبارزاتی چریکی و اصول پنهان کاری و مبارزاتی آن بودم که بعد از انقلاب و در جریان چند بار دستگیریم چند موضوع و نکته ی آن مفید به حالم واقع شد و از چند خطر جستم که بعدا به آنها خواهم پرداخت
به هر حال بلوغ جسمی من مصادف بود با پرخاشگری و مخالفت با هرچیز و هر کس که در اطراف خود میدیدم که از نظر من در خواب بودند . در تاکسی و اتوبوس و خانه و مدرسه و هر جا که بودم آغاز گر بحث میشدم . شوها و برنامه های رادیو و تلویزیونی را خصوصا" مراد برقی را که بسیار طرفدار پیداکرده بود در جهت تحمیق مردم میدانستم و بایکوت میکردم . دیگر نه به درس و مشق و مدرسه علاقه داشتم و نه به زندگی شادابی که یک جوان باید در آغاز زندگی داشته باشد . همه ی هوش و حواسم این شده بود که چگونه خود را به چریک ها برسانم اسلحه بردارم و مبارزه کنم . چند بار فکر رفتن به عراق و از آنجا به فلستین رفتن برای پیوستن به سچفخا به سرم زد اما ترس از مشکلات و نرسیدن به پایگاه مبارزین مرا از رفتن منصرف میساخت . اکنون که به عقب مینگرم و گذشته را به نقد میکشم میبینم که تاکتیک مبارزاتی چپ چقدر از واقعیات زندگی بدور بود . بجای اینکه من در سنگر مبارزاتی خود که همانا محیط درس و دبیرستان بود به سازماندهی بپردازم و یا کارگری مثل اسکندر صادقی نژاد که باید در سنگر مبارزاتی خود که همانا کارخانه است در آنجا به فعالیت بپردازد ، بخاطر خشم و غضب کوری که در اثر دیکتاتوری حاکم بر جامعه و جود داشت عنان اختیار از دست میدادیم و پرخاشگرانه میخواستیم اگر با ریختن خون خود هم که شده "موتور بزرگ " را بحرکت درآوریم . اینجا بود که چپ و سازمان هایش مجبور بوند بدور خود حصار بکشند برای بقا و خود را از مبارزات واقعی و روزمره ی زندگی بدور دارند . اگر چپ پخته و کارآزموده ای داشتیم که رهنمون میداد تا روشنفکران در جهت تحصیل علم و دانش و فرا گیری فن و هنر سر آمد گردند بهتر و موثر تر میتوانند در فعل و انفعالات جامعه دخیل باشند ، آنگاه افراد مهندس و دکتر و موسیقیدان و نقاش و فیلمساز و روزنامه نگار و... چپ بیشتری در سطح جامعه بوجود میآمد و همگی میتوانستند بهتر در جنبش اجتماعی نقش ایفا کنند و آنگاه که ارتجاع بعنوان مثال عکس خمینی را در ماه قرار میداد دیگر همراه با توده های بیسواد و کم سواد به آسمان نگاه نمیکردند که نکند واقعا" عکس این جانور خونخوار درماه باشد! من خود شاهد این ماجرا بودم . اجازه بدهید شرح دیده ی خود را همینجا برایتان باز گو کنم اگر چه از تسلسل شرح زندگیم و گفتارم کمی منحرف میگردم
در زمان خدمت سربازیم ، دانشجویی بود بچه ی اردبیل بنام عظیم که بعلت فعالیت در دانشگاه دستگیر شده بود و بعد از چند مدت زندانی کشیدن دادگاه او را به دوسال خدمت سرباز صفری محکوم کرده بود و فرستاده بود جایی که من هم در همانجا دوران خدمتم را میگذرانیدم. عظیم بچه ی نماز خوان و روزه بگیر و مسلمان دوآتشه به نظر میرسید و بعد ها هم شنیدم که بعد از انقلاب به مجاهدین پیوسته . در یک شبی که شایعه افتاده بود که عکس خمینی در ماه افتاده و تعدادی از سرباز ها هم در پادگان جمع شده بودند و به مهتاب و آسمان نگاه میکردند و همهمه و شایعه افتاده بود در بینشان عظیم را دیدم که با ولعی سیری ناپذیر با ماه نگاه میکرد و تا مرا دید با تبسمی بر لب گفت که فلانی بیا ببین که مثل اینکه این موضوع حقیقت دارد و گویا موی آقا را هم در قرآن دیده اند و هرچه من سعی کردم که به او بفهمانم که اینها شایعه و خزعبلات است که مردم عامی میگویند و تو که باسواد هستی چرا به اینها باور داری ، حرف مرا قبول نمیکرد و مثل همیشه که بر سر موضوعات مختلف بحث میکردیم و به نتیجه ای نمیرسیدیم آن شب هم بحث ما به جایی نرسید و من مایوس از اینکه چرا آدم باسوادی مثل او به این ترهات باور دارد
همانگونه که اشاره کردم ، سالهای آخر دوران دبیرستان من مصادف بود با کم اشتیاق شدنم به درس و مشق و مدرسه و علاقه ی وافر پیدا کردن به مطالعات اجتماعی – اقتصادی- فرهنگی خارج از سیستم آموزش و پرورشی شاهانه!
احساس میکردم که در کتب درسی چیزهایی از من پنهان است . جوابی برای علل فقر مردمانی که بر دریایی از نفت و گاز زندگی میکردند و انتظار مرگ ، گاهی اوقات ، شیرین ترین روئیایشان برای فرار از محرومیت ها و بدبختی ها بود نداشتم . کمبود ها را احساس میکردم اما از شناخت و تبیین علت العلل آنها عاجز . به همین خاطر بود که تقریبا" تمام اوقاتم را بغیر از زمانی که به ورزش بوکس میرفتم به مطالعه ی کتب ممنوعه و غیر ممنوعه و سانسور شده و نشده میگذرانیدم تا مگر جوابی برای این موضوعات بیابم
خبر و شایعات دور و بر حادثه ی سیاهکل از طریق ارژنگ ، یکی دیگر از دایی هایم که در تهران دانشجوی رشته ی رادیولوژی بود به گوشم رسید و تحت تاثیر از جان گذشتگی احساسی انسانهایی بخاطر رسیدن به آرمان هایشان ، نقطه عطفی در شعر گفتن و ادبیاتم احساس کردم . قطعه شعر " سیاهکل" تلاشهای جدّی اولیه ی موزون سرایی حاوی معنا های اجتماعی برای بیان شعریم بود . این شعر تا آنجایی که بخاطر میآورم بدین مضمون بود
همه گردند و دلیر
همه در مامن شیر
همه طوفان همه رعد
همه کوبان همه درد
همه طوفنده و کوبنده چو یک تیپ سپاه
و در آن جنگل خاموش و سیاه
و در آن کلبه ی کوچک بر راه
چند تن چند دلیر
چند تندر چند شیر
تیغ ها را زنیام آوردند
چشمها را زغضب پر کردند
یک یک از کلبه ی متروک شدند
راه سر منزل مقصود زدند
راسخ عزمی داشتند
نیک فکری داشتند
تخم آنرا نیک آنها کاشتند
راه آن را نیک آنها یافتند .
اصل این شعر و بسیاری از کارهای اولیه ام چه منظوم و چه منثور را در دفتری گردآوری کرده بودم که در خانه ی پدریم مانده بود و مادرم بعد از شنیدن سومین مرتبه ی دستگیر شدنم در شیراز به همراه روزنامه ها و مجلات و کتب جلد سفید و سیاسی که داشتم یکجا به آتش میکشد تا مبادا سندی را به پاسداران جهل و جنایت جمهوری اسلامی داده باشد
تحت تاثیر آموزشهای مزدیسنایی " پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک " اجدادمان و اینکه فکر نیک همان برداشتن سلاح و مبارزه ی مسلحانه است و همه چیز از استراتژی زندگی تا تاکتیکهایش فقط در مبارزه و آنهم در یک شکلش مطرح است ، کل اندیشه های مرا تشکیل میداد
در سال های آخر دبیرستان یعنی حدود سالهای 1975-1976 میلادی که برابر با حدودا"
سالهای 1355 و 1356 ه ش میشود، من چونکه در خانه ی پدری زندگی میکردم برای وارد شدن به اجتماع بطور مستقلانه بی تاب شده بودم و در آرزوی جدا زندگی کردن از خانواده روزگار میگذرانیدم و بخاطر میآورم هنگامیکه یکی دیگر از دایی هایم بنام داور که در دانشگاه کابل در افغانستان مشغول گذرانیدن دوره ی فوق لیسانس یا گرفتن تخصص
در زمینه ی حقوق قضایی ، تا آنجایی که بخاطرم مانده بین کشور های اسلامی ، بود به دیدن ما آمده بود و بخاطر اینکه در بازگشت به آنجا تنها نباشد و نیز اینکه میدانست من در ایران با نمرات نسبتا" پایینم نمیتوانم به دانشگاه راه یابم ، به پدرم پیشنهاد داد که مرا با خود به افغانستان ببرد تا در آنجا دیپلم متوسطه ی خود را گرفته و بکمک تحصیلی او به من در درسهایم وارد دانشگاه کابل گردم . این بهترین و شاید هیجان انگیز ترین راه برای جدا شدن از محیط خانه و خانواده بنظر میرسید که با مخالفت پدرم روبرو شدم و قرار بر این شد تا زمان گرفتن دیپلم در خانه باید زیر سایه ی پدر و مادر باشم
عمده فعالیتم در این زمان به ورزش ، مطالعه ، گهگاه دمی به خمره زدن و جمع دوستان و بچه های فامیل و مسافرت به اطراف و اکناف ایران و بحث و جدل بر سر هرچیز و با هر کس خلاصه میشد
یادم میآید در غروب 19 ماه رمضان یکی از همین سالها من با دونفر از دوستانم در باغ خیابان عفیف آباد که پمپ آب قرار داشت مشغول خوردن ودکا و زمزمه کردن و آواز خواندن بودیم . بعد از اینکه راه افتادیم و مشغول رفتن بطرف سه راه باغ شاه شدیم یک جیپ شهربانی ایستاد و چند پاسبان آمدند و ما را گرفتند و به کلانتری شماره 7 برند و تا صبح ما را به جهت اینکه در شب ضربت خوردن علی و ماه رمضان مشروب خورده ایم و دهانمان بو میداد و اینکه با گرفتن ما گویا جلوگیری از خرابکاری بعدی ما کرده اند ، نگاه داشتند و در بازداشتگاه با مشت و لگد به جانمان افتادند و فحش های رکیک خواهر و مادر بود که نصیب ما میشد . بعد از گرفتن امضا از والدینمان ما را در فردای آنروز آزاد کردند . این موضوع مرا از رژیم شاه جری تر ساخت ، چونکه فکر میکردم جوانانی مثل ما چرا نباید اینقدر آزاد باشند که علیرغم عدم کار خلافی از زندگی خود آنگونه که میخواهند لذت نبرند
بعد از گرفتن دیپلم به اصفهان رفتم و در خانه ی یکی دیگر از دایی هایم بنام همایون که در ذوب آهن کار میکرد ماندگار شدم . از آنجایی که زن دایی ام دکتر ناهید منوچهری هر هفته در اصفهان با تعدادی از روشنفکران و شعرا و نویسندگان مهمانی دوره ای داشتند بنام " آش رشته پارتی" که در این برنامه ها علاوه بر آش رشته یا سوپی که تهیه میگردید و هر کس بدون تعارف کردن خود مسئول پذیرایی از خود و شستن ظرفش بود ، یک موضوع مطرح میگردید و هر کس بر حسب توان فکری اش به بحث در آن زمینه میپرداخت من با موضوعات و مسایل جدیدی آشنا میشدم که برایم بسیار جالب بود . مثلا" در یک جلسه ، شعری از شاملو یا سپهری خوانده میشد و بر روی آن به بحث و تبادل نظر پرداخته میشد و معمولا" دامنه ی این بحث ها تا زمینه های مسائل
سیاسی - فلسفی هم کشیده میشد. مثلا" در یکی از این جلسات بحث بر سر این بود که " آیا اصولا" باید ها و نباید ها آزادی را محدود میکنند یا نه ؟
در حول و حوالی این زمان ارژنگ ، دایی ام ، از تهران شبانه به خانه همایون دایی دیگرم در اصفهان آمد با یک سری وسایل و دوچمدان کتاب و گفت که ساواک به خانه ی رفقایش ریخته و او این کتابها و وسایل را مجبور شده شبانه حرکت دهد . در هر صورت قرار بود این وسایل و کتابها به خرم آباد در لرستان برده شود و من این ماموریت را پذیرفتم که بعد از برنامه ریزی آنها را به خرم آباد بردم . برای اولین بار بود که به آن شهر میرفتم . یادم میآید غروب هنگام بود که به آنجا رسیدم و طبق آدرسی که داشتم به درب منزلی رفتم اما هرچه در زدم کسی در را باز نکرد . مایوس و ترسان و هراسان با وسایل و کتبی که بیشک اگر به دست ساواک میافتادم کمتر از ده _ پانزده سال زندانی برایم نمی بریدند ، حیران و سرگردان خود را به خیابان اصلی رسانیدم و از طریق شماره تلفن احتیاطی ای که داشتم به آدرس دوم هدایت داده شدم . به مدت دوروز در آنجا ماندم ، وسایل را که دقیقا نمیدانستم چه هستند تحویل دادم و با موفقیت به اصفهان مراجعه کردم . یکی از آموزشهای چریکی این بود که افراد باید حداقل اطلاعات از یکدیگر را داشته باشند و من در این دو روز که آنجا بودم حتی از وارد شدن به صحبت در مورد زندگی رفقایی که در آنجا بودند و شغل و نامشان هم محدودیت حس میکردم
قسمت دوم : طغیان و التهاب
در میان دو عدم این دو قدم راه چه بود که کشیدیم در این فاصله بس خواریها
بعد از گرفتن دیپلم متوسطه و ناکامی در امتحان کنکور و رفتن به دانشگاه تصمیم گرفتم که به خدمت سربازی بروم تا آموزش سلاح و مسائل جنگی را که در ارتش یادمیدادند فراگیرم . چهار ماه آموزشی من در پادگان آموزشی 05 کرمان بود . علیرغم شرائط سخت و غیرانسانی و به اعتقاد من فشار های بیموردی که به سربازان اعمال میشد ، فنون نظامی را چنان یاد گرفتم که در میان گردان دوم که شامل تقریبا" دوهزار سرباز میشد نفر دوم در تیراندازی شدم و مسئول آموزش سربازان بیسواد در رابطه با طرز استفاده از قطب نما و آموزش رزمهای شبانه گردیدم . در آنجا گروه تئاتری هم تشکیل دادیم و مدتی هم با بر و بچه های گروه تئاتر در باشگاه افسران کرمان به اجرای برنامه هایی پرداختیم . در دوران سربازی بود که به عمق وابستگی رژیم شاه به آمریکا بیشتر پی بردم و نفرتم از اینهمه وابستگی و سرسپردگی از رژیم بیشتر و بیشتر میشد . این هنگام یعنی دوران سال 1356 ه ش مصادف بود با شروع خیزشهای مردمی در نقاط مختلف کشور و من با رادیوی موج کوتاهی که تهیه کرده بودم و پنهانی در شبهای نگهبانی به آن گوش میدادم از اخبار رادیو بی بی سی و دیگر خبرگزاریها در جریان نا آرامیها قرار میگرفتم
چهار ماه آموزشی ما تمام شد و من در تقسیم سربازان به پادگانها و جاهای مختلف برای گذرانیدن بقیه ی دوران خدمت به یگان خدماتی 958 پادگان ارتش سوم در شیراز منتقل شدم . از آنجا که عموی من داریوش گرگین ، رئیس بانک سپه در کرمان بود و این بانک ارتشی ها بود که آنها حقوقشان را از آن بانک میگرفتند و احترامی که فرماندهان آن پادگان برای عمویم قائل بودند ، من جزو سفارشی ها بودم و مستقیما" بعد از یک هفته وارد شدن به شیراز مرا به باغ عفیف آباد که در آن زمان کاخ و استراحت گاه فرح پهلوی در شیراز بود فرستادند برای اداره کردن سرباز صفر ها و بیسواد هایی که فقط کار باغبانی و تمیز کاری و نگهبانی را بعهده داشتند . مسئول من که دیپلم وظیفه بودم و باقی سرباز ها استواری بود که نامش را فراموش کرده ام و بعد از گرفتن دفتر ضد اطلاعات ارتش در پادگان ارتش سوم در جریان انقلاب متوجه شدم که مسئول و مامور ضداطلاعات و ساواک بوده که در رابطه با کوچکترین حرکات ما گزارش میداده است. در این زمان نان من به اصطلاح در روغن بود چرا که باغ عفیف آباد به فاصله ی چند دقیقه ای از خانه ی پدری ام در شیراز بود و من در روز یکی دوبار به اصطلاح سربازی جیم فنگ میشدم
روزی یک سری محموله از ساحل عاج و غنا در یافت کردیم و من بعنوان مسئول باغ به اتفاق چند مامور از وزارت دربار و ارتش و جاهای دیگر به سقا خانه ی بسیار زیبایی که بطرز سنتی با منبت کاریها و کاشیکاریها در باغ عفیف آباد ساخته بودند رفتیم و به لیست برداری از آن محمولات پرداختیم . یک سرویس 140 نفره ی کامل غذاخوری با قاشق و چنگال های طلاکاری شده با طرح های بی نظیر بعنوان هدیه به فرح پهلوی داده شده بود که ما حتی از نام گذاردن بروی بعضی از قطعات مثل چاقوی مخصوص برش گوسفند و یا بوقلمون بریان شده عاجز بودیم و من با دیدن آنهمه تجملات و مقایسه ی آن با چادر نشین سیستانی و بلوچستانی ای که در اثر مارگزیدگی باید در انتظار مرگ خود می نشست بعلت اینکه نزدیک ترین بیمارستان در چند ساعتی او قرار داشت و سم مار های سمی آنجا در عرض یکی دوساعت انسان را میکشت ، دچار خشم فروخورده میشدم .بعد از دو سه ماه روزی استوار مسئول باغ عفیف بمن گفت هر چه زودتر اسبابهایم را جمع کنم و به ارتش سوم باز گردم . من نمیدانستم که جریان چیست اما به محض ورودم به مرکز یگان ، استوار شاکری که مسئول یگان بود مرا در دفتر خواست و گفت که باید مراقب کارهایم بیشتر باشم و اینکه " پشت دیوار همیشه گوشهایی آماده ی شنیدن هستند" . من باز هم از جریان اخراج و انتقالم از باغ عفیف آباد بی اطلاع بودم تا اینکه در جریان گرفتن و آتش زدن دفتر ضد اطلاعات در ارتش سوم بچه ها قسمتهایی از پرونده ای را که برای من ساخته بودند برایم آوردند و من بعدا" متوجه اصل ماجرا شدم . جریان از این قرار بود که من دفترچه ی کوچکی را برای دروس نظامی درست کرده بودم که در صفحه ی اول آن و در چار گوشه اش این مطالب را نوشته بودم " تقدیم به شنبه که از جمعه میگریزد" و در گوشه ی دیگرش " به تو که سرباز نیستی" و در گوشه ی دیگر " برای اولین و آخرین دقایق زندگیم "و در گوشه ی چهارم "و... آزادی و تو که برایم ارمغان آزادی میآوری " . گویا روزی استوار مسئول باغ اینها را در دفترچه ام دیده و گزارشی را به ضد اطلاعات ارتش در مورد من داده بود و بنا به سفارش مسئولین بالاتر من باید فورا" از باغ خارج میشدم و در یگان مرکزی رفته تحت مراقبت قرار میگرفتم که همین طور هم شد. یکی دو هفته بعد از ورودم به یگان سرگروهبان شاکری که یادش بخیر باد و در جریان مسائل قرار داشت مرا بعنوان ارشد یگان انتخاب کرد و منهم غافل از همه چیز در مدت کوتاهی یک گروه مطالعاتی درست کردم به کمک سربازی به نام عظیم که دانشجو بوده و در جریان تظاهرات دانشگاه دستگیر میشود و بعد از مدتی زندانی کشیدن بعنوان سرباز صفر در پادگان ما خدمت میکرد و دارای افکار مذهبی مثل مجاهدین خلق داشت و او سربازانی را که میشناخت دارای گرایش های ضد رژیمی هستند به مرور با من آشنا ساخت و من با اختصاص یک جا در انبار بعنوان محل نگهداری کتابها که در حدود پنجاه شست جلد کتاب مختلف از کتب شریعتی تا مادر گورکی و سوسیالیسم چیست و ... بودند اختصاص دادم و به مرور هسته ای تشکیل شد که بر روی مسائل و اخبار جاری که بیشتر تظاهرات مردم در نقاط مختلف ایران بود به بحث و گفتگو میپرداختیم
آنروز ها مصادف بود با برقراری حکومت نظامی در بسیاری از شهر های ایران منجمله شیراز و سربازانی که برای برقراری مقررات حکومت نظامی انتخاب شده بودند از تیپ 55 و تیپ 65 هوانیروز در پادگان ما یعنی پادگان ارتش سوم بودند و بعلت انضباط بالائی که این سرباز ها داشتند به سربازان آهنین ملقب شده بودند
یکی از آنروز ها در حدود ساعت 11 صبح سرگروهبان شاکری سراسیمه به دفتر آمد و با حالتی زیر لبی صحبت کردن که دیگری متوجه نشود به من گفت به او خبر رسیده که تا یکساعت دیگر از طرف ضد اطلاعات برای بازرسی خوابگاه و اسباب و لوازم سربازان به یگان میآیند برو و آمادگی بگیر . من متوجه منظور او شدم و سریعا" به دو نفر از بچه های هسته که یکی به بیگاری به آشپزخانه رفته بود و دیگری برای جارو و تمیز کردن جلوی ستاد ، پیغام را فرستادم و کتابها ئی که بچه ها در آسایشگاه برای خواندن آورده بودند و در لاکر و یا در کیسه ی سربازی داشتند به همراه دوسه بطر ودکا ی 55 که در آرایشگاه یگان پنهان کرده بودیم برای بعضی از عصر ها که دور هم جمع میشدیم و دمی به خمره میزدیم و چند نوار موسیقی و شبنامه هایی که آنروزها برعلیه رژیم پخش میشد و بچه ها به پادگان آورده بودند را جابجا کردیم و به محض فارق شدن از اینکار سر و کله ی ضد اطلاعاتی ها و چند مسئول پادگان و افسر نگهبان پیدا شده و بمن گفتند سریعا" سرباز ها را به خط کرده و حضور و غیاب کنم و هرکس لوازم و اسبابش را بیاورد و در جلویش بگذارد . آنروز بمدت چند ساعت تمام خوابگاه و وسائل سخصی ما را جستجو و بازرسی کردند و سر آخر دست خالی از آنجا رفتند و ما نفس راحتی کشیدیم که ماجرا بخیر گذشت و من بعد از این ماجرا بود که فهمیدم مسئولین بو برده اند که مسائلی درون پادگان در جریان است و بیشتر مراقب شدم . مدتها بعد یعنی چند روز بعد از انقلاب بود که متوجه شدیم یک سرباز بنام فهندژ و یک گروهبان که نامش در خاطرم نمانده گزارش روزانه از سربازان و مسائل را به ضد اطلاعات میداده اند و جالب اینجا بود که من بطور ناخودآگاه از این سرباز دوری میکردم و بقول معروف با او ایاق نبودم
متعاقب با شروع شدن الله و اکبر گفتن در شبها و وحشتی که از این حالت در سرباز های نگهبان دور پادگان و یک مورد تیر اندازی به یکی از بچه های پست نگهبانی که صورت گرفته بود مسئله ای را با بچه ها در هسته به بحث گذاشتیم و آن این بود که در صورت حمله ی مردم به پادگان و دستور مستقیم تیراندازی ای که داشتیم چه باید انجام داد ! تعدادی به رهبری فکری عظیم مسئله ی فرار از خدمت را مطرح میکردند و تعدادی به رهبری فکری من ماندن و در صورت لزوم خلع سلاح و احیانا" به رگبار بستن کسانی که بروی مردم آتش میگشایند را از درون پادگان مطرح میکردیم ، که به نتیجه ای نرسیدیم و یکی دو هفته قبل از 22 بهمن ، عظیم و یکی دیگر از بچه ها به مرخصی که رفتند دیگر باز نگشتند و ما ماندیم تا پادگان را تسلیم کردیم که به این مطلب خواهم رسید
در یک بعد از ظهر تلفنی با مهدی یکی از دوستانم در بیرون از پادگان که صحبت میکردم گفت که فلانی بیا جلوی ساواک شیراز در خیابان زند که خبر هایی شنیده ام و بچه ها میخواهند ساواک را بگیرند. مهدی زنده یاد در همسایگی ما زندگی میکرد ، از آن بچه های پر شر و شور بود که در تمام تظاهرات شرکت میکرد و چندین بار اعلامیه های ضد رژیم که در مورد غارت و دزدیهای خاندان پهلوی بود را مخفیانه پخش کرده بود و بمن چند کپی اش را هم رسانیده بود . باید تقریبا" همزمان بامن به خدمت سربازی میرفت که از رفتن و مشمول کردن خود سر باز زده بود . من در مدت یکسال خدمتم که از محل و بچه های محل دور شده بودم نمیدانستم سیر تحول فکری بچه ها در چه زمینه ایست .مهدی بیشتر از چند روز در یکجا بند نمیشد . از شاگردی کردن در تعمیر گاه موتورسیکلت تا کارگری کردن در کارخانه ی روغن نباتی و نجاری کردن پیش برادرش . در زمان انقلاب هم از شیراز به تهران میرود و چند هفته بعد از انقلاب هم بطرز مرموزی به قتل میرسد و جسدش را به شیراز آوردند تا در آنجا به خاک بسپارند . مادرش میگفت از دشمنی او را کشته اند و خلاصه اینطور که یادم میآید اسمش را در میان شهدای انقلاب یاد میکردند . در هر صورت به ماجرا ی گرفتن ساواک برگردیم
من به پاس پخش یگان که در غیاب من کارهای یگان را راست و ریس میکرد گفتم برای چند ساعت به خانه میروم و در صورت آمدن سرگروهبان و پرسیدن از من یک جور مسئله را سمبل کن. همان موقع به پست دژبانی در ضلع ستاد که از بر و بچه های ما در آنجا بودند رفته و لباس نظامی ام را در آورده و در کیف دستی ای که داشتم گذاشته و لباس شخصی ام را پوشیدم و خودم را به جلوی دفتر مرکزی ساواک شیراز در خیابان زند رسانیدم . جمعیتی حدود پنجاه نفر جمع شده بودند و شعار میدادند. مهدی را در لابلای جمعیت دیدم که با حرارت "بگو ، مرگ بر شاه" میگفت . بعد از خوش و بش کوتاهی گفت باید از دیوار بالا بریم تا درب اول را که در انتهای پیاده روی خیابان بود باز کنیم و جمعیت را به کوچه ی ای که منتهی به درب اصلی اداره ی ساواک میگردد بکشانیم . حدود یکساعتی شعار گویان در جلوی درب و دیوار طولانی ساواک در رفت و آمد بودیم و در حالیکه جمعیت هم هر لحظه بیشتر میشد ، تعدادی برای تماشا آمده بودند و تعدادی به شعار دهندگان میپیوستند ناگهان مهدی و چند نفر را دیدم که به بالای دیوار در آمدند و هنوز چند لحظه در بالای دیوار نمانده بودند که صدای شلیک چند تیر پیاپی طپانچه در هوا از درون ساختمان ساواک آنها را مجبور ساخت تا خود را باعجله از بالای دیوار به پائین پرتاب کنند . جمعیت با شنیدن اولین رگبار به هر طرف فرار کردند و دوباره بعد از مدت کوتاهی با پیشقراولی ما چند نفر که شعار مرگ برشاه میدادیم آنها را تشویق به جمع شدن کردیم . در همین گیر و دار بودیم که من برای دیدن موقعیت و وضعیت کسانی که تیراندازی میکردند و در ساختمان پنهان بودند و ما از بیرون آنها را نمیدیدیم به خیابان رودکی که ضلع دیگر دیوار و درب دیگری از ساواک در آن قرار داشت رفتم و موقع برگشتن به بچه ها گفتم باید جمعیتی را هم در آنجا جمع کرد تا آنها احساس کنند در محاصره اند. حدودا" دو سه ساعتی از شروع ماجرا گذشته بود. تعدادی میخواستند خود را به بالای دیوار برسانندکه از آنطرف دیوار پائین رفته و درب اول را باز کنند که با صدای رگبار طپانچه و تفنگ ژس هم که به آن اضافه شده بود نمیتوانستند اینکار را انجام دهند . من به جهت مقابل ساختمان در طرف دیگر خیابان رفته بودم که چند نفر الله و اکبر گویان به بالای دیوار رفته به سرعت به آنطرف دیوار پریدند. محافظین درون ساختمان بادیدن این وضع جری شدند و بطرف جمعیت شروع به تیراندازی مستمر کردند . در این لحظه من احساس گذشتن بادی از نزدیکی صورتم کردم و توامان صدای کمانه کردن گلوله ای و کنده شدن تکه ای از پوست درختی که در فاصله ی کمتر از نیم متری من بود و من که سعی در رساندن خود به پشت درخت داشتم برای چند لحظه سر جای خود میخکوب شدم. به خود آمده نگاهی به سرتا پای خود انداختم تا ببینم که زخمی نشده ام که تنه ی زخمی شده ی درخت فکر مرا برای چند لحظه به خود مشغول داشت در حالیکه به آن نگاه میکردم پیش خود فکر میکردم که اگر این تیر نیم متر اینطرف تر آمده بود درست به قلب من اصابت کرده بود. برای چند لحظه فاصله ی بین مرگ و زندگی را در فکرم پیمودم
حالا دیگر جمعیت در اطراف ساواک به چیزی حدود دو سه هزار نفر رسیده بود و سرهنگ زرگانی و چند پاسبان بخت برگشته ی محافظ درون ساواک که در محاصره قرار داشتند دیوانه وار و بلا انقتاع بطرف هوا و زمین تیر می انداختند . زمزمه ی آوردن سلاح و هجوم از خانه های پشت ساواک در جمعیت پیچیده بود . بعضی ها میگفتند چریکها را خبر کنید. آن چند نفر که به آنطرف دیوار پریده بودند با سختی درب اول را باز کرده بودند و حالا کسی از ترس رگبار جرئت رفتن به داخل کوچه را نداشت تا خود را به درب اصلی برساند. در این گیر و دار بودیم که دو جوان مسلح را دیدم که یکی با تفنگ شکاری و دیگری که فکر میکنم با ام- 16 بود آمده بودند از طرف جمعیت با استقبال و هورا و جار وجنجال استقبال شدندو به ردیف اول رانده شدند . در جمعیت میگفتند اینها را آقا یعنی دستغیب نماینده ی خمینی در شیراز فرستاده و بعد از گرفتن ساواک چندین نفر هم بودند که به نمایندگی از دستغیب نمیگذاشتند کسی دست به چیزی بزند و کلیه ی پرونده ها و مدارک را همان غروب و شبانه گفتند که به منزل آقا منتقل میکنند . خلاصه بعد از یکی دوساعت تیراندازی و زخمی و کشته شدن چند نفر از جمعیت ، ساواک را تسخیر کردیم و سرهنگ زروانی و چند پاسبان محافظ ساواک هم به قتل رسیدند و یکی از مراکز قدرت رژیم در شیراز بدست مردم افتاد . من دیر وقت بود که خسته و شوکه شده از تیری که بسویم کمانه شده بود به پادگان برگشتم و تا مدتها بعد از آن به همان محل میرفتم و به قسمت کنده شده ی تنه ی درخت مینگریستم و به زنده بودن و زنده ماندنم فکر میکردم
یکی از درسهای این واقعه همانا آماده بودن و در صحنه حضور داشتن نیرو های برانداز و مخالف رژیم میباشد . بدین معنی که برای گرفتن مراکز قدرت این رژیم سفاک خمینی که بسیار درنده تر از رژیم قبلی هستند ، نیروهای سیاسی و احزاب انقلابی باید برنامه ریزی کنند و هر نیرو یی که اول در صحنه حضور یابد شانس و اقبال مقبولیت توده ای بیشتر ی را برای خود پدید میآورد .پخش اخبار مبارزاتی کارگران و مردم و گفتن اینکه مردم به حزب ما به بپیوندید به تنهایی مقبولیت توده ای نمیآورد . در صحنه ی رودرروئی مردم با رژیم حضورمستقیم داشتن و به سزای اعمال رسانیدن سرکوب کنندگان مردم نه تنها روحیه مبارزاتی آنان را بالاتر میبرد که سران رژیم را هم از عواقب کارشان میترساند . در این دوران به اعتقاد من باید برای وارد شدن به فاز تعرض انقلابی و نظامی بسرعت آماده شد و راهکار های جدیدی را برای براندازی رژیم سر تا به پا جهل و جنایت اسلامی به مردم گوشزد نمود. رژیمی که رهبران کارگران و دانشجویان و افراد انقلابی را بسرعت شناسایی کرده به زندان و شکنجه و اعدام میکشاند و کوچکترین حرکت تشکل خواهی را در نطفه خفه میسازد هیچ راه دیگری بغیر از خشونت و خشم انقلابی برای مردم باز نمیگذارد . باید از تمام اشکال مبارزه با این رژیم استفاده کرد . صرفا" محدود شدن به مبارزه ی سیاسی با این رژیم یک خطای تاریخی جبران ناپذیری است که آینده ی سیاسی و اجتماعی ایران را تیره و تار تر میکند. پرداختن مفصل به این موضوع در این بازگوئی خاطرات نمیگنجد و من در اینجا به همین بسنده میکنم و به ادامه ی خاطرات میپردازم
باری در این دوران من بابدست آوردن یک ماشین تایپ و نوشتن و پخش کردن محدود اعلامیه هایی در مورد جنایات رژیم و اخبار مبارزاتی مثل به رگبار بستن افسران در لویزان
و با نزدیک شدن روزهای واقعه ی سیاهکل در آن مورد نوشتن و تشویق و ترغیب سربازان به پیوستن و همدلی کردن با مردم و خصوصا" سازمان چریکهای فدائی خلق و نوشتن اشعاری مانند " پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردنی است " بر در و دیوار های پادگان و جاهائی که سربازان نگهبانی میدادند و با گذاشتن امضا ی هسته ی هواداران سازمان چریکها ی فدائی خلق به زیر اعلامیه ها سعی در تزلزل در صفوف نظامیان حامی رژیم از یکطرف و بالابردن روحیه ی سربازان مردد و حیرت زده از وقایع را داشتم
روز ها بدین منوال میگذشت تا اینکه در روز 22 بهمن حوالی 10 صبح معاون فرماندهی پادگان اعلام صد در صد آماده باش داد و به همه دستور مسلح شدن و گذاشتن تیر بار در نقاط مختلف پادگان خصوصا" بر سر ساختمانها و اطراف سیم خاردار را داد . ما که دو روز میشد که بعلت لغو مرخصی ها در پادگان مانده بودیم و اجازه ی تردد به هیچکس داده نشده بود و در بیخبری و بی اطلاعاتی بودیم که حتی تلفن و تلویزیون دفتر و آسایشگاه را هم قطع کرده بودند هراسان و حیران ماندیم که چه شده و چه باید بکنیم! در اینهنگام به فرمان فرمانده یگان همه را به خط کردم و از انبار اسلحه به هر سرباز یک تفنگ و دو خشاب تیر و سرنیزه داده شد . من به بچه های هسته ، ضیا که از بچه های بوشهر بود و غلام که بهبهانی الاصل بود و سعید که شیرازی ، اشاره کردم و در جلوی آسایشگاه شماره 2 برای چند لحظه جمع شدیم. به بچه ها گفتم که زمان آزمایش رسیده و مثل اینکه اوضاع خراب است و آیا بر سر قرار خود هستید یا نه ؟ سعید که کمی رنگش پریده بود گفت که ما دقیقا" چه باید بکنیم؟ ضیا گفت هرکس بروی مردم از داخل پادگان آتش کرد از پشت میزنیمش و منهم تلویحا" با تکان دادن سر نظر او را تائید کردم . سرباز ها باید تقسیم میشدند و به پستهای خود میرفتند . من پستها را جوری تقسیم کردم که بچه های هسته مان در نزدیکی هم باشیم . پست انبار اسلحه ی یگان و جلوی آسایشگاه و تیر بار بالای ساختمان را به سه نفر از بچه های خودمان دادم و چون یکی از کلید های انبار اسلحه در دفتر یگان و پیش من بود چهار خشاب پر را برداشته به فانوسقه ام گذاشتم و بهمراه تفنگ ژ-3 ام حاضر و آماده وقایع شدم . حالت فوق العاده ، وضعیت پادگان و روحیه ی آشفته ی فرماندهان همه را به نوعی کلافه کرده بود. در بیرون از پادگان صدای الله و اکبر و مرگ برشاه مردم را بلا انقطاع میشد شنید و تعداد کمی هم به فاصله ی حدودا" صد متری در جلوی درب اصلی جائی که دفتر افسر نگهبان بود جمع شده بودند . این وضعیت ادامه داشت تا اینکه حدود ساعت سه بعداز ظهر متوجه عدم حضور بسیاری از فرماندهان خصوصا" فرمانده و معاون فرمانده یگان خود شدم . گوشی تلفن را برداشتم و با کمال تعجب دیدم که خط تلفن وصل شده . فورا" شماره تلفن منزلمان را گرفتم و مادرم با بیتابی و ناراحتی از من پرسید که سالم هستم! و چون خانواده ام دو سه روز بود که از من بی اطلاع بودند و صدای من را شنیدند خیالشان راحت شد و مادرم بطور ضمنی گفت که " در تهران انقلاب شده و اوضاع بسیار خراب است". من فورا" به بچه های دور و برم خبر رارسانیدم و برای سر و گوش آب دادن به وضعیت پادگان به چند پست نگهبانی سر زدم و با صحبت کردن با بچه ها متوجه شدم که اکثر مقامات ناپیدا شده اند و یکی از بچه های دژبانی درب ستاد گفت دیده است که معاون فرمانده پادگان که سرهنگی بود که ما نامش را روباه پیر گذاشته بودیم و بسیار سخت گیر بود را دیده است که از آن درب خارج شده . در این موقع که ساعت حدود چهار بود من بطرف درب موتوری پادگان راه افتادم و با کمال تعجب دیدم که مسئول نگهبان درب در پست خود نیست . تعدادی حدود بیست سی نفر در جلوی درب و آنطرف پیاده رو با دیدن من که مسلح بودم شروع کردند به شعار دادن و بجلو و به پشت درب آمدن چند نفر هم از وسط آنها شعار های برادر ارتشی حمایت و چرا برادر کشی و ... را میدادند . من به اطرافم نگاهی انداختم و دیدم از فرماندهان و سربازان و حتی گروهبانها ی پادگان هیچ کس در آن دور و بر ها نیست . با احتیاط نزدیک در شدم ولی فاصله ی خود را با آنها حفظ کردم و در حالیکه به اطراف با حالتی نیمه وحشت زده نگاه میکردم خطاب به جمعیت گفتم من خودم از انقلابیون هستم و اگر میخواهید درب را برویتان باز کنم بروید و جمعیت جلوی درب اصلی را به اینجا بیاورید تا به یکباره همه به درون بریزید . در همان حال برای نشان دادن حسن نیت ام هم کلید را از اطاقک نگهبانی واقع در درب آوردم و قفل را باز کردم و گفتم هنگام داخل آمدن سعی کنید زیاد باشید و منهم میروم تا به سرباز ها بگویم که شما درب را شکسته اید و داخل شده اید و نگذارم کسی به شما تیراندازی کند . در حالیکه دور میشدم تا بطرف یگان بروم و به بچه ها اطلاع بدهم نگاهی به پشت سر انداختم و دیدم که جمعیت به حدود صد نفر رسیده بود و من با شتاب سریعتر و نیمه دو خود را به دفتر رسانیدم و در این هنگام سر گروهبان شاکری را دیدم که با لباس شخصی آمده بود در دفتر و تلفنی با کسی صحبت میکرد به او گفتم مردم به پادگان ریخته اند و او گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و با صدای بلند گفت مواظب اسلحه هاتون باشید و به کسی تیراندازی نکنید و به من گفت برو به بچه ها بگو اسلحه هایشان را بیاورند و تحویل بدهند و خودش جلوی درب اسلحه خانه ایستاد . من فانوسقه ام را باز کردم و به همراه اسلحه ام آنها را به سرگروهبان شاکری دادم و با شتاب بطرف درب موتوری رفتم که ببینم اوضاع از چه قرار است . دیدم جمعیتی چهار صد پانصد نفره مثل مور و ملخ در حالیکه نرده های درب موتوری را واژگون کرده بودند به درون پادگان سر ریز کرده اند . دونفر در جلوی جمعیت که از اول شاهد باز کردن قفل در از طرف من بودند بطرف من آمدند و در حالیکه میدیدند من بی سلاح شده ام و پادگان را تسلیم آنها و مردم کرده ام مرا در آغوش گرفتند و غرق بوسه ساختند . من که سرا پا وجد و شور و شعف شده بودم دارای احساس غرور عجیبی شدم و آن لحظه شاید زیبا ترین لحظه ای بود که تا آن زمان احساس کرده بودم . خشم فرو خورده از رژیمی که یک عمر چپاول و غارت کرده بود و هر صدای حق طلبانه ای را با گلوله و دار ودرفش در گلو خفه ساخته بود مرا وادار ساخت تا خدمت کوچکی در حق خلق محرومم کنم و پادگانی را که مسئول حکومت نظامی چند ماهه و کشتار انسانهای آزاده و حق طلب در شیراز بود را به زانو در بیاورم
در این میانه بود که ضیا را دیدم و هردو همدیگر را در آغوش کشیدیم و غرق بوسه ساختیم و از اینکه ماجرا به خیر گذشته بود بینهایت شاد بودیم و به رقص و پایکوبی پرداختیم که ناگهان دیدم شعله های آتش از دفتر ضد اطلاعات زبانه میکشد و سر گروهبان شاکری بدنبال جمع کردن نفرات و وسائل برای خاموش ساختن آتش بود و جمعیتی که مشغول بیرون آوردن پرونده ها و وسائل دفتر ضد اطلاعات بودند
حدود ساعت 9 شب بود که از پادگان با همان یونیفرم سربازیم بیرون زدم و با تاکسی خود را به فلکه ی ستاد رسانیدم . جمعیت انبوهی در خیابانها خصوصا" خیابان اصلی شهر در حال جشن گرفتن و پایکوبی بودند . با آمدن چند تانک و رژه رفتن آنها در عرض خیابان زند در حالی که مردم عادی بر روی آنها نشسته بودند به شادی مردم حال و هوائی دیگر داده شد . من آن شب دیر هنگام به خانه رفتم و تا پاسی از شب به بحث و صحبت و گفتگو و شادی کردن با افراد فامیل پرداختیم
قسمت سوم : پرواز در امتداد شب
برای تطهیر این دریا
زمین را بر دوش میگذارم
و راهی آسمانها میشوم
برای پاک شدن و خالص گشتن
برسطح آفتاب می نشینم
و دستان این دریا را
به عمق آفتاب فرو میبرم
تا نشان دهم
حقارتِ خود خواهیهایش را
و اینکه
چگونه است که نمیتوانیم
آنگونه که شایسته است زندگی کنیم
ژرف کهکشانها را
بر سطح این دریا منعکس میسازم
تا خویش را
در انعکاس ِ آینه واربنگرد
و کوچکی و محدودیتش را
خود گواهی عادل باشد
که برای شدن
باید از ناخالصیها رهائی یافت
تطهیر را برای این دریا میخواهم.
آزادی نعمتی است که این نسلهای رو به آینده تا آنرا از نزدیک لمس نکنند ، در معرض آن قرار نگیرند و در دریای بیکران آن غوطه نخورند ، نمیتوانند به مفهوم آن پی ببرند
روز های انقلاب 1357 روز های ایثار و فداکاری ، روز های همدلی و محبت بیکران مردم نسبت به یکدیگر و جامعه ، روز های رهایی از اختناق و سرکوب و بالاخره روزهای کوتاه مدت خوشی و شادی ملتی بود که به این درک تاریخی رسیده بود که برای رهایی از رنج و ستم باید زنجیر سیستم پادشاهی پاره گردد و به دور انداخته شود . نیروهای آگاه جامعه در حال تدارک برای حمله به سر دیگر این زنجیر که همانا مذهب و خرافات مذهبی بود بودند که ارتجاع جهانی با همکاری ارتجاع داخلی بسرعت متوجه این مسئله شدند و با سازمان دادن مجدد خود و کشت و کشتار دهها هزار نفره از بهترین و آگاه ترین فرزندان خلق مانع از تعمیق این آگاهیها شدند
وسعت و عمق جنایات و سبعیت رژیم اسلامی چیزی نیست که با صدها نوشته و سخنرانی بتوان حتی به گوشه هایی از آن پی برد
تاریخ بشری نباید این درجه ازحیوانیت و وحشیگری را از یاد ببرد. باید این نسل کشی از آگاهان جامعه بعنوان سند ننگ بشریت در تاریخ به ثبت برسد تا آیندگان از آن درسها بگیرند
روز 23 بهمن ماه، نوازش آفتاب زمستانی شیراز مرا از خواب بیدار کرد و من زیبائی و خاطرات آن روز را هرگز از یاد نبرده ام . هوای شهر و محله ی ما ، قصرالدشت ، عاری از آلودگی و دود بود. آسمان آبی پر رنگ و بدون حتی یک پاره ی ابر بود. نور خورشید بسیار درخشان و باحرارت بود. در درون خود نیز احساس شادی میکردم و گرچه تنها چند ساعت معدودی بیشتر نخوابیده بودم ، اما پر از انرژی و لبریز از خوشی بدست آوردن بزرگترین نعمت زندگیم بودم. بارقص از خواب برخاستم و با قهقهه و خنده روز را به پایان بردم. باورم نمی آمد که سد اختناق و زورگوئی شکسته شده است. در آن زمان من فکر میکردم که به هدفم که همانا سرنگونی رژیم پادشاهی بود رسیده ام و زمان آن رسیده که به زندگی شخصی خود پرداخته و به ادامه ی تحصیل بپردازم تا فرد موثر تر و بهتری برای جامعه ی خود باشم. به همین منظور در عرض حدودا" یکی دو ماه کارهایم را راست و ریس کرده و به ایتالیا رفتم . در دانشگاه پروجا ثبت نام کرده و به یادگیری زبان ایتالیایی پرداختم. کم و بیش با بچه های کنفدراسیون در حشر و نشر بودم و گهگاه از مسائلی که در ایران میگذشت با خبر میشدم . حدودا" یکسالی بدین منوال گذشت و من که همیشه دلم میخواست از کشورهای بلوک شرق دیدن کنم ، بعلت داشتن تخفیف دانشجوئی در تهیه ی هزینه ی رفت و آمد توانستم به این خواسته ی خود برسم . دیدن و سیر و سیاحت کردن در بلغارستان و رومانی و یوگسلاوی چشم مرا بروی واقعیت
"سوسیالیسم واقعا موجود" گشود و دانستم که در پس هیاهوی دنیای پشت "پرده های آهنین" چه میگذرد. ازاین مسافرت خاطرات و گفتنی های بسیاری دارم که اگر عمری باقی بود به آنها خواهم پرداخت و فقط بطور خلاصه بگویم که آنچه را که من دیدم نه شباهتی به سوسیالیسم داشت و نه درخور شان و شایسته ی زندگی برای مردم میهنم میدانستم. سوسیالیسم و کمونیسمی را که از مارکس و انگلس و لنین درک کرده بودم و به آن معتقد گردیده بودم آن چیزی نبود که در آنجا مشاهده کرده بودم
بعد از باز گشت به ایتالیا و دانستن اینکه ارتجاع حاکم در ایران خود را سازماندهی کرده و به دستآورد های نیمه و نصفه ی قیام بهمن یورش میبرد تا مردم بپا خاسته را به خانه هایشان بفرستد و از تعمیق انقلاب جلوگیری بعمل آورد، در یک جمعبندی به این نتیجه رسیدم که باید به ایران بازگردم و در کنار مردمم در حد توان و نیروی خود به صف انقلاب خدمت کنم. به همین علت دوباره درس و مشق را بطور موقت ، تا هنگامیکه در تبعید در کانادا آنرا ادامه دهم و تکمیل نمایم ، رها ساخته و به ایران بازگشتم.از آنجا که هنوز سمپاتی به سچفخا داشتم وارد تشکیلات شده و هسته ی ما که رابط شاخه ی اصفهان – فارس سچفخا با پیشگام دانشجویی و دانش آموزی (دبیرستان) بود زندگی مرا وارد دور تازه ای ساخت و من مسئولیت های مختلفی را بعهده گرفتم که از آنجمله تشکیل کمیته های بحثهای خیابانی در فلکه ی ستاد بود که هر شب دائر میگردید و جمعیت زیادی را جلب کرده و به بحث های مختلفی دامن میزدیم . تهیه و تدوین یک سری آمار در موارد مختلف برای بررسی درون سازمانی مثلا" اینکه مردمی که به تظاهرات ضد امپریالیستی میرفتند تا چه حد از مقوله ی امپریالیسم اطلاع دارند که در این موارد در حاشیه ی تظاهرات و آکسیونها افراد مختلفی را انتخاب کرده و بر طبق سوالات از پیش تهیه و تدوین شده میزان آگاهی جامعه را بررسی کرده و بعد از جمعبندی آنها را به مسئولین مافوق میدادیم. تهیه و چاپ و پخش شبنامه ها و کلا" هماهنگی مسائل پیشگام دانش آموزان دبیرستاهای شیراز از جمله ی مسئولیتهای من بود. در کنار همه ی اینها چشم و گوش هسته ی ما متوجه به فراخوان های تظاهرات و اعتصابات و تحصن هائی که از مرکزیت سازمان میرسید بود و فعالانه تمام زندگی خود را وقف مبارزه کرده بودم. در جریان انشعاب ، من با حقانیت بحث ها ی اقلیت در مقابل اکثریت به اتفاق یکی دیگر از اعضای هسته ی تشکیلاتی مان از سازمان جداشدم و بعلت اینکه احساس کردم که علیرغم نیمه مخفی نیمه علنی بودن تشکیلاتمان از طرف ارتجاع و عواملش شناخته شده ام از شیراز به بروجرد نقل مکان کردم تا اینبار بصورت مخفیانه تر و زیر زمینی تر در آنجا به فعالیت بپردازم. در آن زمان من متوجه شده بودم که عوامل رژیم چگونه بصورت مخفیانه از فعالین چپ در اعتصابات و فراخوانها و تظاهرات عکس میگیرد و آنها را زیر نظر دارد و چنانکه دیدیم بعد از 30 خرداد شصت و کشتار و قتل عام انقلابیون از این عکس ها و شناسائی هایی که قبلا" از آنها به عمل آورده بود استفاده کرد و اول از همه به سراغ افراد کلیدی سازمانها رفت
در بروجرد با چند نفر از رفقای پیکار و راه کارگر کمیته ی کوه را راه اندازی کردیم که در آن هدف پرداختن به بحث های تئوریک و جذب نیرو و بوجود آوردن جبهه ی چپ بود. ما در این کمیته معتقد بودیم علیرغم اختلافات دیدگاهی و تئوریک میتوانیم حول مسائل استراتژیک و موقت تاکتیکی با داشتن استقلال کامل در کنار هم قرار بگیریم و ضد انقلاب را به عقب نشینی وادار سازیم . مثلا" در موارد حمله به بساط روزنامه ها و کتاب فروشی هایمان بتوانیم با یک سیستم اطلاعات رسانی و گسیل نیرو و ... به کمک یکدیگر برسیم. در بسیاری از موارد ما توانستیم از نظر نیرو حتی از مجاهدین که در اکثریت شهر های ایران هوادار بیشتری داشت نیرو در خیابانها جمع کنیم. عمدتا" نشستهای ما در اواخر هفته ها در کوههای اطراف بروجرد بود و علت انتخاب نام این کمیته هم از همینجا ناشی شده بود. در جریان جنگ ایران و عراق سازمان پیکار اصولی ترین موضع را داشت و من علیرغم اینکه سازمانم، اقلیت، در اوائل این جنگ به زیر پرچم "دفاع از میهن" مرتجعین اسلامی رفته بود از همان روز نخست تحلیل ها و بحث های رفقای پیکار را اصولی تر پیدا کرده بودم و با سیاست های اقلیت در این رابطه به مخالفت برخاسته بودم تا اینکه بالاخره اقلیت هم در دیدگاهش تجدید نظر بعمل آورد و آن جنگ را جنگ بین مرتجعین تشخیص داده بود و سیاست اصولی تری را اتخاذ کرده بود
از آنجا که خانواده ام در شیراز زندگی میکردند من هم مرتب از بروجرد به شیراز در رفت و آمد بودم
در جریان انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها من در شیراز بودم. یکروز بعد از خوردن ناهار (حدودا"ساعت یک بعد از ظهر) بود که یکی از بچه ها بمن تلفن زد و گفت که سریعا" خود را به خوابگاه دانشجویان در نزدیکی دانشکده ی پزشکی برسانم که فالانژها و حزب الهی ها شروع به درگیری و گرفتن دانشگاه و بستن دفاتر نیروها در دانشگاه کرده اند. به سرعت خود را به محل مورد نظر رسانیدم و درگیری های پراکنده تازه شروع شده بود. ما به سرعت سروع به سازماندهی خود کردیم . بچه ها تقسیم شدند. تعدادی در اطراف خوابگاه ماندند که مانع از ریختن وسائل دانشجویان به خیابان گردند، تعدادی برای آگاه کردن رفقائی که در جریان قرار نداشتند و دعوت از آنان به پیوستن بما حرکت کردند و تعدادی هم به سرپرستی من برای سنگر بستن بطرف دانشکده ی پزشکی راه افتادیم. به محض رسیدن به نزدیکی درب ورودی متوجه شدیم که درب دانشکده بسته شده و درون دانشکده پر از پاسدار و فالانژ است و برای دور کردن ما آنها شروع به سنگ پرانی بطرف ما کردند. ما که در این لحظه از نظر نیرو کمتر از آنها بودیم به طرف دیگر خیابان زند و محلی که تازه در حال ساختمان سازی بود رفتیم و از پاره های آجر و سنگ های آن محل استفاده کرده و شروع به سنگ پرانی بطرف آنها کردیم. هر لحظه نیروهای بیشتری از رفقا به ما میپیوستند و حدود دوساعت این جنگ و گریز ما ادامه داشت. گاهی صد متر به جلو میرفتیم و به نزدیکی خیابان میرسیدیم و گاهی مجبور به عقب نشینی میشدیم تا از تیر رس سنگهای آنان در امان باشیم. در این حال بودیم که سنگی به مچ دست چپم بر خورد کرد و به کلی دست چپ مرا فلج ساخت. من که از شدت درد و باد کردن دستم در رنج بودم بطرف زمینی که در پشت سر ما قرار داشت و این زمین دیوار در اطرافش ساخته بودند اما هنوز شروع به ساختن آن نکرده بودند رفتم تا دستمالی را به مچ دستم ببندم که ناگهان دیدم که به منظور محاصره کردن ما حدود 30-40 حزب الهی در حال بالا آمدن از دیوار آن زمین و رساندن خود به پشت ما کرده اند تعدادی از آنها که فلاخن هم باخود همراه داشتند بطرف من سنگ انداختند. با فریاد من چند نفر از بچه ها متوجه موضوع شدند و به سرعت یک چشم بهم زدن تعداد ما از آنها برتری پیدا کرد و بعلت دردسترس داشتن سنگ بیشتر تعداد زیادی از آنان را زخمی کرده خصوصا" آنهائی را که به بالای دیوار رفته بودند و فراری دادیم. به دنبال تعقیب آنان بودم که سنگی به حدقه ی چشم راستم برخورد کرد و دنیا برای چند لحظه پیش چشمم سیاهی رفت . تیزی سنگ ابروی راستم را شکافته بود و خون تمام صورتم را پوشانیده بود. تعدادی از بچه ها که قسمتی از سالن خوابگاه را بصورت بیمارستان صحرائی در آورده بودندتا از زخمی ها و آسیب دیدگان پذیرائی کنند من را هم معالجه ی سرپائی کردند و بمحض بیرون آمدن از آنجا بود که مادرم را دیدم که سراسیمه در بین جمعیت به دنبال من میگشت و با دیدن وضعیت من شروع به گریه و زاری کرد و گفت که اخبار درگیری ها را شنیده است و چون اخبار دهان به دهان چرخیده بود که گویا تعدادی در دانشکده ی ادبیات کشته شده اند ، مادرم نگران بود که من جزو آنان نبوده باشم و از اینکه من را زنده دیده بود کمی تسکین پیدا کرده بود. به مادرم اطمینان دادم بعد از رفتن او به خانه من هم به خانه خواهم رفت. به محض فرستادن مادرم به خانه، خود را به رفقا رسانیدم و با همان سر و وضع خونین و مالین قسمت دیگری از تقسیم کاری را که کرده بودیم در دست گرفته و شروع به پر کردن کیسه ها و گونی های سنگ و بردن آنها به رفقائی که در صفوف اول بودند کردم. در بار سوم و یا چهارم حمل سنگ بودم که باز سنگ وبلای آسمانی دیگری به ساق پای راستم اصابت کرد که بکلی مرا از راه رفتن انداخت و تا آمدم که بخود بیایم که چند سنگ دیگر به کمر و پهلویم اصابت کرده و در حالی که هوا رو به تاریکی میرفت ماندن با آن وضع را در آنجا با آن سر و وضع مجروح که تکان خوردن ( فرار به عقب و جلو) برایم مشکل شده بود را خطرناک ارزیابی کرده و با درد و رنج و درحالی که از گوشه ی ابرویم خون گرمی آرام آرام به روی گونه و چانه ام سرریز میکرد به بیمارستان موقتی که رفقا درست کرده بودم رفتم و دیدم که مثل من آدم زخم و زیلی بسیار است. در آنجا با فهمیدن اخبار شکست ما و تسلط ارتجاع به کل دانشگاه ها در سرتاسر ایران ، مغموم و دلشکسته از این شکست بطرف منزل دائی ام که پزشک بود و برای پانسمان زخمهایم براه افتادم و تمام شب را در درد و ناراحتی گذرانیدم
من در بروجرد در زیر زمین یک پاساژ یک رستوران فست فروشی داشتم بنام "ساندویچ فروشی مزدک". یک نوجوان ، کنعان، از عربهای خرمشهر که جنگزده بودند وبعلت جنگ به بروجرد پناه آورده بودند را هم بعنوان شاگردی معاش میدادم . خانواده اش بقدری فقیر بودند که بر اثر جنگ همه چیزشان را فروخته بودند تا خرج سفر به منطقه ای امن تر را در آورده باشند و کنعان تنها پسرشان بود به همراه چند خواهر که میبایست برای خانواده نان آور باشد. از نظر تیز هوشی باید بگویم که کنعان به اصطلاح عامیانه کمی" خنگ " بود و تا حدودی نه تنها برای کار های عادی شستشوی و تمیزکاری یک مسئله را باید ده بار تکرار میکردم و یاد آور میشدم که از این نقطه نظر که سعی میکردم به او بفهمانم که چه دریای نفتی زیر پایشان است و چگونه قدرتهای خارجی در زد و بند با ارتجاع داخلی نان سفره شان را که بر میداند هیچ که بر سرشان جنگ ، کشتار ، خرافات و دین زندگی ، غم وغصه را بعلت تداوم بخشیدن به عدم آگاهی ، آگاهی از تاریخ و آگاهی از زندگی اجتماعی مردم منطقه وجهان به آنها دیکته کرده اند. نه تنها کنعان این چیز ها را نمی فهمید که من به کل از او ناامید گشته بودم. تنها از یک نظر خوش بودم که در مورد قرار ها و پخش روزنامه ها وکتابها و شبنامه ها که در کنار جریان بیزنس روزانه میگذشت چندان چیزی نمیدانست
یکروز متوجه شدم که حدود ساعت دو و سه ی بعد از ظهر در جلو و اطراف پاساژ حالت غیر معمول است و دو نفر مسلح در آن حوالی در حال پلکیدن بودند. فورا" به انبار در پشت آشپزخانه رفته و تمام هفته نامه ها و شبنامه ها و تراکت های آماده ی پخش و کتابهای میز کتاب را جمع و جور کرده در دو چمدان بزرگ و یک گونی وکوله پشتی گذاشته و از راه پله ی پشت ساختمان به پشت بام برده و به قسمت پشت بام اجاره نشین و مسکونی که یک اطاقک کوچکی داشت که رختخواب ها و فرش های روی بام را در آنجا انبار میکردند بصورت خیلی عادی در جائی قرار دادم. از آن راهی که رفته بودم باز گشتم و به محض رسیدن به پائین متوجه شدم چند پاسدار جلوی درب مغازه ایستاده اند و یک پاسدار بعد از سرک کشیدن به پائین پله ها ، جائی که رستوران من بود ، به سرعت از پله ها پائین آمد و شاگرد من در حالی که از تمیز کردن یکی از اطاق ها خلاص شده بود و بیرون میآمد ، با دیدن پاسدار ریشو و اسلحه بر روی شانه یکه خورده بود که پاسدار بعد از یک نگاه سریع به اطراف در حالی که به بالا ی پله ها بر میگشت به کنعان گفت "براشما اینجا نیامده ایم ". من در حالیکه هم یکه خورده بودم و هم اینکه نمیدانستم اصلا" جریان چی هست به بالای پله ها رفتم و دیدم یک ماشین جیپ پر از پاسدار در همان موقع در جلوی پاساژ ایستاد و دو نفر دویدند و به طرف پله های پشت رفتند . دونفر دیگر هم به پائین پله ها و یکراست رفتند به قسمت انبار و در همین لحظه یکهو دلم پرید و من پیش خود گفتم نکنه چیزی را جا گذاشتم و اینها اون رو پیداکنند! در همین حال و هوا بودم که خود را به پائین رساندم و دیدم که پاسدار ها در حالی که نگاهشان به همه چیز بود از انبار و پشت قسمت دخل مغازه بیرون آمدند و بطرف درب راهروی پله های پشت پاساژ رفتند و من تا حدودی نفس راحت کشیدم که آنجا چیزی را پیدانکردند. حدود دو ساعت پاسدار ها آن محل را جستجوی کردند و حتی تا روی بام رفتند اما خوشبختانه چیزی بدستشان نیفتاد. گویا اختلاف در بین صاحبان پاساژ بوده که کسی به پاسداران و بسیجی ها گفته بوده در انبار آنجا جنس قاچاق وجود دارد و آنها هم به این دلیل به آنجا آمده بودند. من از این ماجرا درسهای خود را گرفتم و خوشحال بودم که این موضوع به خیر گذشت و من با آنهمه پنهان کاری ، بخاطر یک اتفاق عادی و غیر پیش بینی به دام آنها نیفتاده ام. اما سادگی انسان را هیچ انتها نیست. ماجرای دیگری اتفاق افتاد که این سادگی را نشان میدهد. در جریان روز بعد از هفت تیر و انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی و کشته شدن بهشتی و دیگر سران حزب جمهوری اسلامی بغیر از رفسنجانی که میگفتند این طرح خود رفسنجانی- خامنه ای بوده برای از میان برداشتن رقبای سیاسیشان و باز بودن راه آنها به صعود به صندلی قدرت اصلی ، من در شیراز بودم. در آن زمان بگیر و ببند و اعدام های خیابانی جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده بود . از یکطرف سازمان مجاهدین جنگ با رژیم را آغاز کرده بود و از سران و دست اندر کاران رژیم انتقام میگرفت و از طرف دیگر رژیم پلید اسلامی به رهبری شخص خمینی و مشاوران جنایتکارش امثال رفسنجانی و خامنه ای با راهنمائی و سرپرستی عوامل اطلاعاتی سرمایه داران کشور های اروپائی به رهبری انگلستان به سرکوب و کشتار وحشیانه روی آورده بودند
رژیم ، تظاهرات خیابانی در جهت محکوم کردن و به اعتقاد من برای فهمیدن قدرت بسیج توده ای اش سازمان داده بود و من برای ارزیابی از وضعیت موجود و عکس العمل مردم در رابطه با این ماجرا به محل راهپیمائی و تظاهرات رفتم (که این یک سادگی محض بود) . یکی از خواهر هایم (ناهید) که در آنزمان عضو پیشگام دانش آموزان در دبیرستان بود و حزب اللهی های دبیرستان و انجمن اسلامیها او را میشناختند و نشانه کرده بودند هم برای انجام کاری در مسیر مشترکمان با من عازم شد. در خیابان داریوش و نزدیکی "کل مشیر" خواهرم شناسائی شده بود و خواهر زینبی 16-17 ساله ای در حالی که فریاد کمونیست کثیف و نجس و ناسزا های مذهبی به خواهرم میداد خواهرم را به یک پاسدار که بیسیم داشت نشان داد و من تاچند لحظه از خواهرم ماجرا را بپرسم و در اصل ماجرای عصبیت این زینب زده قرار بگیرم،و اصرار خواهرم در عجله کردن به رفتن از آن محل و از ماجرا دور شدن را میخواستم در مغزم تجزیه و تحلیل بکنم که خودمان را در محاصره ی مردم اسلامزده و پاسداران و بسیجی های امام زمان دریافتم و در یک چشم بهم زدن این باران مشت و لگد ها بود که بر سر و رویمان فرود میآمد و آواز های مرگ بر و منافق و کثیف و نجس اسلامی شان که گوشهایمان را نوازش میداد. من فقط شقیقه هایم را با مشتهایم پوشانیده بودم و دندانهایم را بهم فشرده کرده بودم و با آرنجهایم قسمت جلوی قفسه ی سینه ام را پوشانده بودم و در حالیکه با هر ضربه به سرم چشمهایم سیاهی میرفت ، فقط توانستم در چند لحظه ی چشم باز کردن ، بیچاره خواهرم را ببینم که به صورت بر روی زمین افتاده بود و صدای استمدادش را بشنوم. خلاصه ، هنگامیکه آنان مطمئن شدند که ما از حال رفته ایم ما را در یک ماشین انداختند و بیاد نمیآورم که چگونه سر از دفتر مرکزی سپاه که بجای دفتر مرکزی ساواک سابق بود در آوردیم. در صحن حیاط 200-300 نفر مثل خود دیدم که چشمهایشان را با چشم بند بسته بودند و در قسمت دیگر حیاط حدود 50-60 دختر هم بودند که در یک نگاه خواهر خود را در بین آنان دیدم و انگار بار سنگین غمی از روی دوشم برداشته شد که او را در حال تکان خوردن و زنده بودن دیدم و خیالم راحت شد. به فاصله ی چند لحظه پاسداری از پشت لگدی به کمرم زد و گفت دنبال چی میگردی که اینطوری سرک میکشی و فورا" با چشم بند چشم هایم را بست. در حالیکه هر لحظه به جمعیت ما اضافه میگردید ما را در همین حالت چشم بسته و نشسته تا یکی دو ساعت بعد از غروب نگاه داشتند و من از گوشه ی پائین چشم بند گهگاه به اطراف نگاه میکردم و میتوانستم تشخیص بدهم که در مجموع چه میگذرد. حدود ساعت هفت و هشت شب بود که مرا به اطاقی بردند و بعد از پرسیدن اینکه چرا در خیابان بودیم و به چه علتی آنجا بودیم ما را بعد از نیم ساعت سئوال و جواب رها کردند و ما با سر و صورت زخمی و باد کرده و دور چشمان کبود به خانه برگشتیم. هدف اول رژیم در آن زمان زدن و گرفتن مجاهدین و هوادارانشان بود و ما بعنوان کمونیست را بخاطر این گرفته بودند که خواهرم میگفت چندین بار با آن خواهر زینب در مدرسه دعوا کرده و حتی یکبار هم کارشان به زد و خورد رسیده بوده که گویا خواهرم او را در صحن مدرسه و جلوی دانش آموزان حسابی گوشمالی داده بوده ، موهای او را گرفته بوده و او را روی زمین کشیده بوده به تلافی سیلی زدن به صورت و پاره کردن کتابها و مجلات و اعلامیه های خواهرم.