| |
دفتر زندگی
مجموعه اشعار دوران انقلاب 57
اثری از
سپهرداد گرگین
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
مقدمه
من از فرزندان قیام 22 بهمن 1357 میباشم . یکی از بیشمارانی که برای بهتر زندگی کردن و انسان گونه زیستن ، نوجوانی و جوانیم را در راه انقلاب به شکست کشیده ی مردم ایران مصرف ساختم.
این دفتر حاصل آن دوره است. حاصل مبارزات ، به زندان افتادن ها ، فرار و تبعید و مهاجرت.
رک گویی و ساده گویی ، استفاده از استعارات و غیر مستقیم و گاها" در لفافه سخن گفتن ، مرا که محصول آن دوره بودم اینگونه ساخته بود .
این اشعار بر آمده از آن دوران است . آزادی و برابری ، خوشبختی و شادکامی ، باز گرداندن اختیار و اراده ی انسان گونه زیستن آن خط ممتدی است که در سرتا سر این اشعار به چشم میخورد و این خط منفصل نشده تا به امروز در تمام آثارم ادامه یافته است و خواننده به راحتی میتواند آنرا دنبال کند . اینکه یا همه ی " ما " آنها را باید بدست آوریم و تعمیق کنیم ویا در این منجلاب خود ساخته غرق شویم . راه دیگری نیست .
از سطر سطر و جملات این اشعار به سادگی نگذرید . در هر واژه و کلمه از این اشعار ساعت ها فکرو تعمق مستتر است. گاها" تلاش کرده ام یک مفهوم وسیع فلسفی ، واقعه ای تاریخی و یا برداشتهایی از مشاهداتم را در یک واژه و یا جمله تلخیص کنم . گاها" تلاش کرده ام درد ها و رنجهای حس کرده را ، شادی ها و خوشی های دیده را ، آرامش و پرخاش درون و بیرون را در قالب های شعری در آورم و برای شما نسلهای آینده و توئی که در خلوت خویش به این کلمات خیره شده ای خاطر نشان سازم که ما به جستجوی همان خوشبختی ای بوده ایم که تو میپایی ! ما از گذشته میآییم و به شما و آیندگان پیوسته ایم . ما را از معادلات خویش حذف نسازید آنگونه که امروزاکثر روشنفکران چپ ما خود را پایان تاریخ میدانند و بر داده های علمی خویش چنان مغروراند که نقش گذشتگان را نمی بینند و شروع تاریخ با تولد مارکس نزد آنان آغاز شده است .
بیاد داشته باشید که خواندن و فهمیدن شعر لازمه اش داشتن سواد است ! اسکلت ، جمله بندی های شعر امروزین و علامات ادبیات خصوصا" شعر را باید دانست تا از کج فهمی ها در امان ماند.
به هر حال ، این دفتر تقدیم به همه ی شهدای انقلاب به شکست کشیده ی 57 است . عزیزانی که تاریخ نباید آنها را فراموش کند .
و شما آیندگان باید بدانید که ما چگونه زیستیم ، چگونه مبارزه کردیم و چگونه برخاک افتادیم .
ما حلقه های اتصال دیروزها به فرداها ایم . بیاد داشته باشید که مشعل آرمان های انسانی را چگونه حمل کرده ایم تا این پیام به شما برسد .
این دفتر حال و هوای آن دوران است. بر من خرده مگیرید . به پیامهای انسانیم گوش فرا دهید .
و در پایان ، این کتاب را تقدیم به فرزند ارشدم ، روزبه گرگین ، که یادگار آن دوران است میکنم.
پرستش نور
بر روی شانه ام
امواج ذره های طلائی
می آورند
پیغام زندگی.
بر پشت پلک دو چشمان بسته ام
احساس راحتی است
وقتی که نور
از حجم آتشین
تابیده میشود.
احساس عشق عجیبی درون من
بالنده میشود
هنگام لمس تنم با هجوم نور.
وقتی که دست نوازش
از قلب آفتاب
میخواندم به خویش
من در فضای عشق
پرواز میکنم
تا اوج آسمان
احساس میکنم
عاشق ترین
منم.
لبریز میشوم
وقتی که ابر
میخواندم به جدائی میانمان
دلگیر میشوم
از روز انتظار.
باید میان ما
یک نقب خاطره
تا ابتدای وصل
حادث شود.
من زنده ام به نور
این نور آفتاب .
قلب من
برای " دوورا " زنی ساده ، کارگر ، از اهالی گواتمالا
مانده بر دل سخنی
در شبی سرد و سیاه
لیک لبها خاموش.
قلب من آمده است
قلب من با غم و اندوه زمان آمده است
قلب من سنگی بود
که در اعماق طبیعت جاداشت
چارسویش گل سوسن روئید
و صنوبر هم بود
و سپیدار
که من
میدانم .
قلب من هرطپشش موجی بود
که به رگهای شب و جغد و اقاقی خون داد
وبه ژرفای حقیقت پیوست
صبحگاهان هر روز
قلب من باغچه ای از گل سرخ
به طبیعت میداد.
قلب من میداند
واژه را باید شست
جمله ها
صحبت ها
تا که صیقل یابند.
قلب من میداند
جغد حیوان قشنگی است
که بیهوده در افکار
منحوس شده است .
قلب من در شب تار
مرد مستی را دید
که زنش را میزد .
قلب من در سفری دور و دراز
در شبی پائیزی
و زمستانی سخت
بانگ برداشت هلا:
" شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند" !
قلب من مردی دید
که به سندان حقیقت می کوفت
ماهی کوچک حوضی دیدم
که به دریا میرفت
و هزاران کوسه
یک تنه
می بلعید .
قلب من با پر یک پروانه
و نفسهای مگس میلرزد
نرم چون ابریشم ، پرتوی روشن ماه
سخت همچون فولاد ، سنگ خارا آهن
قلب من یک دنیا است
به تمامیت غمهای جهان .
در سپیدی هرروز
قلب من اعدامی است
و شبانگاهان باز
خسته از مزرعه برمیگردد .
قلب من قلب زنی فاحشه است
با تمامیت احساساتش
که بدرد آمده است.
قلب من با وزش باد به طوفان خندید
و زنی را دیدم
قلب من دید کسی از سر شوق
درب خورشید نکوفت
دوورا میدانی در جهان جائی هست
که زمستان گرم است؟
او نمی داند که
سمفونی یعنی چه
پدرش با چه کسی جنگیده است
او فقط میداند
شوهری داشته است
و به هنگام طلاق
طفل خردی در دل.
قلب من سخت بدرد آمده است
دوورا میدانی
کشورت چند دوورا دارد؟
او فقط می گرید
قلب من عمق مسائل را دید
او فقط میداند
سهمش از زندگی
اندوه و غم است.
قلب من در سفرش
چه سحر ها که گریست
قلب من مفهومی است
که سحر میبخشد
در پس آینه ها او دیده است
که چه بسیار وقا حت ها بود
و چه بسیار محبت خفته
او از آن آینه را می پایید
که به مفهوم زمان پی ببرد
و به خورشید از آن مینگریست
که جهان آرا بود
همه ی هستی بود.
قلب من چون رویا
خواب سنگین سکوت را به شب میبخشد
شب از او وحشت داشت
قلب من میداند
پس دیوار چه ها میگذرد
پشت دروازه ی این سینه ی تنگ
هوس بوسه زدن بر خوبی
و هر آنچیز که نامش " ما " بود.
قلب من
شعر زمان
ساخته بود
شعری از جنس بلور
که تمام تن و مفهوم
در آن عریان بود
قلب من
شاعر بود
موسیقی میدانست
قلب من کارگری هم میکرد
و به هنگامه ی کار
پی تکمیل قوایف میگشت.
قلب من میداند
که چرا آینه
شب بیدار است
و چرا مردم شهر
سر پا میخوابند .
دوورا میدانی زندگی یعنی چه؟
قلب من وقتی دید
که چسان اجزائی
در پی هر کلمه
بس به عبث
رشد این جامعه ی مفلس را
به عقب میراندند
پشت بر هرچه نکرد
اینک او مجروح است
اینک او بستری است
قلب من میداند
این خودش قانونی است
مثل قانون هوا ، مغناطیس
مثل قانون رسیدن به عروج
دوورا میدانی مغناطیس یعنی چه ؟
دوورا میخندد.
قلب من میداند
قدر این زندگی یخ زده را
نفس موهش باد
زایش شب از نور
طپش قلب گیاه
و دگر دیسی هستی در خواب
چرخش یک گل مریم با حرف
و به امواج پر از وسوسه ها بوسه زدن
حسرت گرمی آغوش کسی در بستر
و به دل
گفتن یک آه بلند
فکر یک لقمه ی نان در عسرت
مرگ تدریجی سلول تنم
عابری مست دراندوه شراب
چرخش خدعه و نیرنگ به تسبیه بلند
فکر پرواز نخستین کبوتر از بام
غارت رویا ها
قلب من میداند
قدر هر لحظه ی این زندگی یخ زده را
قلب من میداند
که همینها مرگ است
و همینها جریان
و بخود میگوید
زندگی باید کرد.
قدر هر جرعه ی آب
در بیابانی داغ
قدر اکسیژن پاک
قدر یک شعر قشنگ
قدر بوسیدن چشمانی مست
قدر یک لحظه ی صحبت با دوست
قدر خمیازه ی بعد از یک خواب
دیدن و خواندن تاریخ زمان
روی تقویم اطاقی متروک
قدر بو کردن یک گل در باغ
قدر نوشیدن یک چایی گرم
در زمستانی سرد
قدر هر لحظه که لبخند به لب بنشسته است
قدر یک شوق پس از یک دیدار
قدر آرامش ذهن
روی پرخاش سخن
و هزاران اینها...
و نگوییم که "من" همه را میدانم
و نبالیم بخود بیمعنی.
قلب من میگوید
زندگی باید کرد
و برایش جنگید
قلب من میگوید
که تو انسان هستی
و تو ارزش داری
بابت ارزش هاست
قلب من میجنگد.
تصویر بیدادگاه
تقدیم به پیشگاه مبارزین شهید 30 خرداد سال 60 به بعد و برای مبارزی که چند لحظه بیشتر او را ندیدم ... و او که چون سایه رفت.
بگو که توبه میکنم از آرمان خود
- جلاد-
بگو
که جرم تو فلفل ، نمک ، تراکت و سلاح
بگو
که جرم تو طغیان علیه نظام
- نامت چیست ؟
نشسته بود به روی زمین و میگفت او
که نام مرا خصم و خلق میدانند
"که خلق
مرا
مبارز و فرزند خویش میخواند"
سپیده دمان وقت رفتن از پیشم
حکایت تن رنجور بود و امید
حکایت داغ شکنجه بر تن داشت
حکایت چشمان بسته ی یک تن
حکایت چشمان باز هزار
سرود سرخ رهایی به دل
به لب فریاد
کنون که " زنده و جاوید ماند خلق"
صدای سفیر گلوله و دژخیم
سکوت قلبی و
اندوه و اشک در چشمی
بیاد زمانی که با سلاح تراکت
به جنگ شب و ارتجاع
میرفت او
همیشه خنده به لب داشت در برابر خلق
همیشه خاضع و خاشع
همیشه موج خروشنده بود
در برابر خصم
کنون نگاه خسته ی من مانده
اشک و
حسرت و
خون.
به دل
امید رسیدن
به مقصدی
معلوم .
... به فرزندم
برای پسرم روزبه
روزگاری تلخ
قلبی ملتهب
در سرزمینی دور
آنک
در فکر توام ، فرزند
هزاران کودک دربند
هزاران غنچه
همچون تو
که دوران صباوت را
به زیر چنگ خونخوران
به دست ناکسان
نامردمان
نا اهل
و موهوماتشان
طی میکنید اکنون .
الا ، ای کودکم
فرزند شیرینم
هزاران غنچه ی نشکفته
از باد خزان
مانید دور اینک
که فردا
سخت شیرین است
کاندم
کارگر
با پتک خویش از "خود" برون آید
و فریاد
" اناالحق" را
که در سرتاسر تاریخ
پیچیده است
مکرر
بر زبان آرد
که آندم
سخت شیرین است و
تو
دیگر
چو من هرگز
جدا
از کودکت باشی .
زنجیریان
تقدیم به زنده یاد پدرم که مرا با کتاب آشنا ساخت
من از زنجیریان روی این خاکم
من از بهتان مشتی مست لبریزم
من از فولاد و آهن
بس حکایت ها
به دل دارم
من از جنس شقایق ها و
لادن های این خاکم
که طوفانم
که بارانم
که دریائی بی آرامم
و موجی خون فشان در دل
که انسانم
که من از جنس رستاخیز خونینم
فرود آرید این مشتی که در بالای سر دارید
نمی گویند دردی را
که در مانش
تهاجم ها ست
نمی خوانند نامی را
که مفهومیت دنیاست
من از زنجیریان روی این خاکم
مرا دردی است
نامش عشق
اگر فریاد ها دارم
که فرهادم
اگر شمشیر ها
بر دل فرو دارم
همان سنباذ مقتولم
وگر
سر آسمان سائید
منصورم
که بر دارم
هلا:
زنجیریان
باهم
فرود آرید این مشتی که در بالای سر دارید
ستیغ قله های خشم و نفرت
با منش رازی است
رو در رو
شهاب تیز پرواز عدالت
با منش حرفی است
پی در پی
ترنم های چشمان کبود خاکیان در شب
مرا دینی است
بر گردن
که بر بندم
فرو کوبم
بهم پیچم
تقاص درد ها
آلام ها را
از خدایانی چنین منفور
بر گیرم
من این زنجیر را
در بند خود سازم
من از زنجیریان روی این خاکم
کنون
راهی است
بس دشوار
باید رفت
جدالی سخت در پیش است
شب از وحشت بخود لرزید
این محراب خون !
: زنجیریان نزدیک تر آیید
- و ما دیدیم چشم آبی فردا
بخود گفتند
این رویاست
یا لوحی
منقش مانده بر دیوار!
صدائی جز سکوت مرگ میآید!
سرا پا گوش باید بود
ولی زنجیریان
تابوت باور های پیشین را
به روی شانه های خویش می آرند
: جدالی سخت تر در پیش
: جدالی "خویشتن"
با "خویش" !
من از زنجیریان روی این خاکم
که طوفان در سخن دارم
که سر بر آستین ها را
به رزمی نو
فرا خوانم
من از الیافهای نور
در ظلمت
چنین خواندم
: که ای زنجیریان
شب را به زیر آرید
این میراث تاریخ است
اگر
با هم
بیامیزید و
پی در پی
فرود آرید این مشتی که در بالای سر دارید
- سپیدی را کجا دیدی ؟
- تو از ظلمت نمیترسی
که صد ها آستین دارد
و صد خنجر که پنهان است ؟
: ولی زنجیریان
"ما"
بیشمارانیم
یکی از دور میگوید
: الا زنجیریان بر گرد من آئید
راهی تازه میدانم !
یکی فریاد میدارد
: که این تقدیر دنیا هست
خوبی با بدی باشد
که " شب" با "روز"
و "او" با "ما" !
: ولی...
: اما...
نشاید صحبتی با کس
صدا
کس را نمی یابد
یکی دیگرهمی گوید
: که ره اینست
با ما بایدت بودن
نجاتی را که میخواهید و میجوئید .
و من
سر در گریبان برده ام
دیری است
در فکرم
و میخندم
و گاهی
سخت می گریم
و در فکرم... !
صدا کس را نمی یابد
ویا گوشی دگر باید
و یا شعری
چنان لبریز از پاکی
چنان عریان
و موضوعی
حماسی گونه ای
شخصی
جدالی سخت در پیش است
جدالی " خویشتن" با " خویش"
- بر خیزیم
که می بینم
فراز مشتها
خورشید فردا را .
تقدیم به تئوری های جهانشمول م ل
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی فراز مسند خورشید تکیه گاه منست
" حافظ"
رفیق من از راه آمده است
رفیق من
از عمق پهنه ی تاریخ
رفیق من؟
رفیق همه رنجدیدگان جهان
رفیق کارگران .
رفیق من اینک تبلورش پیداست .
حقیقت این برهه از زمان
دوران
حقیقت این عصر
عصر نجات
حقیقت خون و
گلوله و
گل سرخ
حقیقت عشق و
محبت و
اعدام .
رفیق من از راه آمده است
چه نیک
جه پویا و آرمانش بین
- دو چشم باز و
دل آکنده از محبت دوست
- بدست دیگرت اینک
سلاح باید بود .
همیشه محبوب ، همیشه خوب
دستی فشرد سینه ی پر خون قرن را
اما
کسی به سلامش ندا نگفت !
پائی بلند و خسته که پیموده راه را
با آن هزار خار خلیده به پیکرش
از ابتدای دور شب
تا انتها ی دور روز
در عرصه ی مکان
چشمان خسته ی انسان کوچکی
در جستجوی زایش و پیوند
در فکر رویش هر نونهال پاک
در فکر یک سفر
از قعر ظلمت این خاک سرد
تا بودن و شدن
تا قله ی عروج
در عرصه ی زمان
اینک هزار خنجر یک دست فتنه گر
زخمی عمیق نهاده است
بر قلب عابری
در کوچه ها و خیابان تنگ عمر
طوفان حرفهای دروغین
همچون کشیده ای
بر گوشهای صداقت
آهنگ درد را
یکسر نواخت !
هان ای سراب پیر
در بعد های دور
پائی دگر
دستی دگر مراست .
پر بار تر
میآورم سرود سبز
پر میکنم
همه سرخ و سفید و زرد
زنبیلهای خالی و پر وصله دارتان
اندیشه ای شگرف
با تار های نازک ادراک روز ها
پیوند یک گل نیلوفر و بهار
پیوند خاکی یک سفره و ستم
در چار فصل سال
پیوند خشمها و غضبها و انفجار
در بعد هر نفس
انفا س ، توده ها .
اندیشه ای عمیق
میزد گره به چمنهای دشت دور
آواز های گرم رهائی
کلام عشق
ازلوله های طپانچه
تفنگ شعر
لبهای یخزده تان را تکان نداد ؟
اینک
دو راهه و یک انتخاب پیش روست
چشمان مرغ مهاجر چه بیفروغ
بیهوده در هوس روز روشن است !
جائی که عشق به پرواز میکشد
سودای خام راه رفتن در کوره راه ها
فصلی گذشت و چنان مانده دستها
در بیکران آسمان دعا
راه چاره را
باید دوباره در این خاک خسته جست
دستان خالی این عابرین کنون
یاد آور رسالت فریاد های ماست
باید که بوسه بر این چهره ها نشاند
در صحنه های تماشای زندگی
باید که عشق را به تساوی میانشان
در قابهای مسین گلوله ها
در سطر های منقش به هر ستون
در کوچه ها و خیابان
نهاد و رفت .
اینک ، دو راهه و یک انتخاب پیش روست .
(این قطعه را تقدیم به آوای موسیقی متن های اسفندیار منفرد زاده میکنم که همیشه موسیقی اش مرا تحریک میکند و منقلب میسازد)
با من بمان همیشه
تو ای جاودانه عشق
اینک
مغضوب قهر زمینی
عاصی تر از همیشه و
عریان
در جلوه گاه چشم درخشان آرزو
این هدیه
ارزانی توباد.
همراه پیچش آوای هر نتی
در کنج خلوتی
که تمامیت من است
این قلب پر زعشق
این قلب پر زدرد
من
آب میشوم
تا
ذره ذره
وجودم
این خاک تشنه ی محبت و ایثار
باور کند
با من بمان همیشه
تو ای خوب
نازنین
آندم
با دامنی پر از غزل اشک میروم
بر بال نرم و سبکبال لحظه ها
تا متن درک عمیق رسالتی
که تو
در بارگاه آن
در یک مقام خاص
لبخند میزنی
آه ای نهایت هستی
همیشه خوب
با من بمان.
بر پا و استوار
به مناسبت اول ماه مه (روز جهانی کارگر) سال 86 ، یکصدمین سالگرد روز جهانی کارگر ، مونترآل ، کانادا
توضیح مختصر: در این روز ده ها گروه و سازمان کارگری مختلف با پرچم ها و شعار های خودشان شرکت داشتند ، بعضی هایشان با صد و هشتاد درجه اختلاف از نظر تئوری و پراتیک انقلابی و جالب اینجا بود که همه شعار" کارگران جهان متحد شوید" را میدادند و خود متفرق مانده بودند و بر این تفرقه مصر، چرا ، چونکه هر گروه میگفت "من درست فکر میکنم" و دیگران باید با من متحد گردند ! آنها از دیدن جمع اضداد در " اتحاد" عاجز بودند و اتحاد را درگرد آمدن همه حول منافع خود میدیدند.
پشت این پنجره ها
هیچکسی نام ترا میداند ؟
شهر پر درد و ملال آور ما خالی نیست
توده هائی هستند
مردمانی که معلق شده اند !
مردمانی
زخود و خویش
چنین بیگانه
پشت این پنجره ها معدودی
نام زیبای ترا میدانند
و کسانی هستند
که ترا میخوانند .
لیک این اندوهی است
که شماران
اندک
و در این اندک نیز
هر کسی پرچم خود را
به تکان می آرد !
و در این اندک نیز
هر کسی
راه بجائی دارد
هرکسی
راه بجائی برده است !
و من اما
به افق چشم نظر دوخته ام
و به تنهائی این خیل
که سرگردانند
و به آن دره ی تاریک
که می اندیشد !
و به آن چاه مخوف
که بما میخندد !
روز بارانی و سردی است که ما داشته ایم.
شاید این
درس فرو ریختن خون باشد!
شاید این ابر نشانی است
زغمهای فرو خفته ی ما !
باشد این درس
که خورشید حقیقت به عبث
پشت این ابر که بر افکار است
تا ابد ننشیند !
و من اما
بر دوش
پرچم کارگران را دارم
و بدان میبالم
و حقیقت که مسلم شده است .
باشد این هفت سر انسان خوار!
باشد این چرک دمل گونه ی تاریخ کنون
روز پایانی نکبت بارش
جامها پر سازد
و بما
قهقهه تحویل دهد !
روز موعود فرا میآید
روز گل دادن سرو
در خزانی تاریک
روز برخاستن نیلوفر
روی پاهای سترون شده اش
و هجوم برکه
پشت سد ساز زمان و حرکت
- هفت خواهر ، هفت سر-
روز لبخند زدن نزدیک است
و چه زیباست که نزدیکترش میسازیم
"ما"
اگر پاک و منزه گردیم
اگر از روی حقیقت
به "شما"
تکیه کنیم
و صداقت
و صمیمیت وپاکی را نیز
سر جای خودشان بنشانیم
روی ادراک صحیح کلمات
واژه ها را همه اصلاح کنیم
بگذاریم "رفیق"
بگذاریم که "دوست" هم هوائی بخورد
حرفهائی دارد
که بما باز زند
و نگوئیم که ما ثقل زمینیم و
بدانیم همه
بار این ثقل بدوش بشر است
و تما میت " معنا" را نیز
"همگان" میدانند
"همه چیز"
همه چیز را "همه" میدانند.
روز لبخند به آن دره ی تاریک فرا میآید
بایدت این ایمان
قرص و قائم باشد .
سرود برگها
آرام و پر ترنم و مبهوت و زرد رنگ
پیچنده ، نرم و سبکبال و مضطرب
در رقص باد ها
در موج درد ها
گاهی به پشت و گهی رو بسوی خاک
میخواندش به خویش
می آردش به پیش
در انحنای دائم این استحاله ها
در مرز جوشش این بیکرانه شمارش
- پدیده ها-
انگاره های ذهن خموشش
میآردش به یاد
با هر نسیم صبح
موزون و دل نواز
با هر صدای چه چه مرغان اشتیاق
هنگام ظهر که بوده است سایبان
بر روی عابرین.
میخواندش به خویش
این کهنه خاطرات
میآردش به پیش
دنیای زخم و شهادت
انبوه زجر و قساوت
دنیای پر فراز
دنیای پر نشیب
باران تند بهاری
در نیمه های شب
سو سوی چشم رمیده به هر طرف
در جستجوی مامن امنی
پناه خویش
جرمش ،
پر کردن شکم
از جیب دیگری !
آن میگسار مست
آواز دشتی خود را
برای دوست
سر میدهد
بلند و رسا
گر چه خنجرش
بر پشت او
زخمی عمیق نهاده است.
اکنون به انتهای راه رسیده است
- سر نوشت -
در زیر پای کدامین و یا چه کس
له میشود
اندام خشک و زرد و تکیده؟ !
اما چه باک
بسوزند
له کنند
یا در کنار نهالی
بخاکش
مدفون کنند.
دیگر که خاطرات
اصلا" که اتفاق نیفتاده
انگار او
که نبوده است
در فصل کودکی
هنگام آرزو
در خواب و در خیال.
اینک ،
فرقی چنان نداشت
ساعات و لحظه ها
انبوه خاطرات
در پشت لحظه هاست
در پشت روز ها
در پشت سالها
این خط فاصله
پیوند لحظه هاست
دنیا پر است
از خط فاصلات
آغاز زندگی است
آن لحظه ی عزیز
که پایان زندگی است
اما برای دو موجود
اما برای دو همزاد
اما برای دو همراه.
میخواندش به خویش
نیروی پر کشش جاودانگی !
اکنون
در مغز او
جز انعکاس نیستی
جز یک سکوت
چیزی دگر نبود
انگار میدهد
یک نغمه
یک سرود
به موجود دیگری ! !