باید که بشر برخود و بر خویش بگردد     اینک که همه از خود و از خویش جدایید

بر بال غزل

 

سروده هائی از:

 

سپهرداد گرگین

 

 

 

 

غزل عاشقانه

 

 

 

بر دل سنگ تو هیچم اثری نیست که نیست        

در سراپای خیال تو زنقشم خبری نیست که نیست

 

هر چه کردم که ترا بر سر کوی دل خود باز آرم

بجز از غمزه ی چشمان تو ما را ثمری نیست که نیست

 

دیر گاهی است که ما را به سراب دل خود میخوانی

ای دریغا که بجز آتش عشقت شرری نیست که نیست

 

پیر دردی کش میخانه ی عشقت چه سحرها  بودم

هان نگه کن بجز ام اشک تأسف مددی نیست که نیست

 

سالها بود که بر پرده ی جان نقش ترا میبستم

گو بیا بین که بر این پرده بجز غم اثری نیست که نیست

 

روزگاری چویکی مرغک وحشی به هوایت بودم

حالیا خوب نگه کن که مرا بال و پری نیست که نیست

 

در غم فرقت تو سرو سهی ناله ی شبگیر شدم

بجز ام نام تو بر ورد زبانم سحری نیست که نیست

 

میکند ناله ی بسیار زهجر تو سپهرت شب و روز

تا نیا ئی ز در این حسرت و غم را فرجی نیست که نیست

 

 

... و سرود کسی که در غبار گم شد

 

 

نور به شب میدهد بغض ترک خورده ای

شور به جان میخرد عاصی سر گشته ای

 

در همه اوقات او حسرت جانان و غم

وز نفسش عالمی شعله  کشد  دم  به  دم

 

گر به خرابات شد روح مسیحا  نهاد

هد هد مستانه ای شرح به افسانه داد

 

رو به سماوات داد از تن خاکی برید

آنهمه خوبی در او اینهمه پستی شنید

 

با قطرات سرشک حسرت پروانه را

در غزلش مینشاند بانگ حریفانه را

 

عاشق و دل زنده شد صورت معبود دید

جان و جهان بر نهاد مهر ز لب بر کشید

 

زمزمه اش ذکر تو دغدغه اش فکر تو

تا که اهورا شوی هان به خرابات شو

 

جام می ارغوان پر بنما خسته جان

یاد بیاور که او رفته ز خلق و جهان

 

نیست سپهر این زمان در بر یاران خود

بین که چه افتادش و گو که چه احوال شد

 

 

غزل نور

 

جهان داران بى غم را کجا راز تو ميدانند

که جز افسون و نيرنگ از دگر چيزى نمى يابند

به صد رهبان راه عشق مشکل اين سخن افتد

که انسان گونه اى بايد اگر راز دوا خواهند

به لب آور کلام دّر نشان اى خواجه ى مَحرَم

کز آنجا تا بر اعلا ترا بر عرش زر آرند

ترا ميگويمت رازى نشايد اين سخن با کس

که لبها را بدوزند و جگر ها را بخون پالند

مراد ما از اين غوغاى هستى، بودن و رفتن

وضوح عشق در جمع بسيط است اينکه ميخوانند

بيا رامشگرى ميکن ، قدح انداز و ما را ساز

که در روز جزا جز اين حسابت را نمى پايند

بنوشان جرعه اى آتش بزن دلهاى چون يخ را

بيافشان قطره اى برخاک کآنجا خلق پر آه اند

سپهر اينک رسيد آن دم که بردارى نقاب از خود

که صد ها خوبى و پاکى بر اين خاکينه تن دادند

 

 

غزل

با تو بهاران هميشه خوش است

(شايد اين غزل بتواند بر سنگ مزارم حک گردد تا رايحه ى عشقم را به تو برساند)

بيا بيا که بشوييم تن ز ناپاکى

بيا بيا که برون گردم از تن خاکى

بيا که گوهر پاکم در اين صدف پوسيد

بيا که چشمه ى خورشيد در دلم جوشيد

هواى پاک رهيدن به دل به سر دارم

صفاى قلب مرا بين که از تو سرشارم

مرا هميشه نظر سوى ژرف تو بود

بيا که جز تو ندارم در اين سرا معبود

اگر به کون و مکانم نظر نمى باشد

چه غم که در تو تنم جاودانه مى باشد

به کوى ميکده اينک نشسته ام ساقى

بيا و در ده از آن جام سر خوش باقى

از اين حجاب چهره و جان پرده کى بدرى

که تا خراب کنى شام توده را سحرى

مرا که شهره به مجنون کوى تو بودم

کنون نگر که بر افلاک سر بيآسودم

بيا و چهره ى خاک از سپهر خود بردار

چنان که شعر خوشش بر نهاد سر بر دار

 

 

غزلِ رنج

با ياد و براى ناديا انجمن ، شاعره اى که هرگز او را نديدم ولى آگاهى از مرگِ ناجوانمردانه اش به دست شوهرش که حکایت ازامتداد دوران مرد سالاری زمانه ی ما را میدهد ، گوئى چيزى را از قلبم جدا کرد و غم و اندوهى جايش را پر ساخت.

ابرِ پر بارِ زمستان پيشِ چشمم شرمسار

بغضِ درد آلودِ مرگت در گلويم بيقرار

بودنت در شام تاريک زمين چون اخگرى

رفتنت داغيست برپيشانى حجم خشونت ماندگار

تا به کى جنگ و خشونت تا به کى پيغام مرگ

اى صبا بنشان به دلهامان لطافت بيشمار

بس کنيد اى جاهلان اى مردسالارانِ دگم

تا بيآميزيم وخوش باشيم وچون گل دربهار

حرف امروزِ من اينک درد رنج و رفتن است

چشمِ اميدِ من اما سوى فردا ها به بار

شهدوشادى ريخت درکامم کلام وشعر او

مردنش اما چه سنگين گشت براين قلبِ زار

هان بهوش آئيد اى مردانِ زر اندوز و زور

تا نگردد چشم فرداها ز اعمالِ شما پراشکبار

همتى بايد زنسوان جهان کين کاخ غم ويران کنيم

تا بناى عشق و آزادى بجا مانيم از خود يادگار

نادياىِ انجمن چون سايه با ما بود و رفت

اشک کم ريز اى سپهر و گوشه اى کن اختيار

 

 

غزلِ حسرت

 

مانده نقشى ز ستمکارى او بر دل من از چه بگويم

منکه مقهور جفاکارى مردان زمانم چه بگويم چه نگويم

خرمن عشق تو در سينه ى درمانده ى من شعله کشيده

راه ِ سرگشته ى عشاق کجا هست بگو از چه بجويم

راه ِ سر منزل مقصود ندانست کس اى يار مدد کن

هرکسى ره به خطا رفت درانديشه ى وصلت به که گويم

طايرقدس زکوى تو پريدن نتوانست از آن راه خطا رفت

منِ خاکى چه توان کرد که در قلب تو آتش بفروزم

مستى و جاهلى و بيخبرى چاره ى اين دردِ گران نيست

رو بفردوس نهم چاک کنم يقه و برسينه ى پر راز بکوبم

دوش هاتف خبرم داد ز پرديس که بيخود چه نشستى

گفتم اى يار ندانم که چسان از در و ديوار تو رويم

من ِ سر گشته به دنبال رهائى چه کنم در قفسِ تنگ

دوستان، پاکدلان، همسفران، دست مدد از که بجويم

رو به خورشيد و سمآوات نهاده است سپهر ازسرِتدبير

گو بخودآى و مدد ساز که اين راه به تشخيص بپويم

 

 

 غزل غربت

 

ما را چه شده اینهمه از خویش جداییم

ما را چه شده دربدر و خانه خرابیم

 

در خویشتن خویش نجوئیم طریقی

در وادی محنت زده گان غرق عذابیم

 

امید به هر شحنه و دیوانه چوبندیم

در هر قدم راه به گودال در آییم

 

سوز دل و چشم تر و صد زخم به دلها

در سینه نفس نیست که یک آه برآریم

 

در معبر عالم همه پر درد و شکسته

در خالی این جام بجز درد نیابیم

 

روز و شب ما در پی هیچ و هپروت است

امید به کس نیست که از خاک بر آییم

 

از منظر عالم چو یکی خوب ببیند

هیهات بر آرد همه دنبال سرابیم

 

گفتار خوش و نغز سپهر آنهمه پند است

استاد بفرماید و فریاد برآرد که بدانیم

 

 

غزل رنج

از این زمانه دلم سیر گشته است آری

مرا زمانه به زنجیر بسته است آری

 

به کنج دل اینک هزار درد و غم است

زبان زگفتن و فریاد خسته است آری

 

تو گوئی از این درد و رنج فارغ باش

دلم طریق دو صد راه جسته است آری

 

کمند سحر نگاه تو میکشد ما را

ببین چگونه دل از سینه جسته است آری

 

کنون که خاک وطن زیر سم دیوان است

رفیق و دوست به زندان نشسته است آری

 

سر مرا که هم اکنون هوای آزادی است

زبان به کام حقیقت چه بسته است آری

 

گرم هزار بار کشندم به تهمت و تیر

چه غم که دل از جور رسته است آری

 

از آنزمان که به دیدار عاشقان رفتم

هوای مال و جاه زخاطر برفته است آری

 

تو در طریق طلب از سپهر پندی گیر

و گرنه عمر تو بر باد رفته است آری

 

 

غزل امید

 

ای مردم عالم که همه فکر خوراکید

یا در طلب خانه و جاه اید و مقام اید

 

هر لحظه ی این عمر به بیهوده گذشتید

افسوس که در جام فلک ناظر زارید

 

یک دم به خود و مردم این دهربیندیش

کآغاز و سرانجام طبیعت نه شمایید

 

در کون و مکان جاه و مقام تو چگونه است

در گوهر هستی نه ستون ، ذره و خاکید

 

هشدار که انسانیت از تو نگریزد

کین حلقه ی مفقوده ی ادوار بدانید

 

یک دم بخود آئید که این دربدری ها

پایان بپذیرد اگر از جهل بر آیید

 

روزی که بر آن درک بلند از بشریت برسیدید

بر تارک این قله چو خورشید بتابید

 

بنیان همه جنگ و جدلها چو بجویید

ملیت و دین خواهی این خلق بیابید

 

باید که بشر بر خود و بر خویش بگردد

اینک که همه از خود و از خویش جدایید

 

در صحن فصاحت چو سپهر اینهمه میگفت

یاران به خود آئید که حلاج شما یید

 

 

غزل رسید ن

 

راه های کعبه ها نزدیک و آسان میشود

غصه ها در هر کجا لبهای خندان میشود

 

جاهلی ها فقر و خود خواهی سفاهت

از میان برداشته دنیا گلستان میشود

 

مرغکان شوق در پروازشادی غوطه ور

نونهال ِعشق انسانی چو پر جان میشود

 

روی گونه اشک  اینک  جاری  است

در غم همراه و یاری کو به زندان میشود

 

توده ها غم در بغل سرها به خاک آورده اند

سود و شهد اینک به کام نا بکاران میشود

 

باش تا روزی که "من" ها  "ما"  شویم

خانه ی ظلم و ستم از بیخ ویران میشود

 

شادی و خوشبختی زحمتکشان چون دررسد

روزگار تلخ  محرومان  بهاران  میشود

 

سربداران و فداکاران هر شهر و دیار

قصه ی بی انتهای  روزگاران  میشود

 

هان سپهرازخویش بگذرگوکه وقت رفتن است

زخمها ی کهنه ی این خلق درمان  میشود