|
به پيروان |
|
مجموعه اى از اشعار سپهرداد گرگين
كتابى را كه در دست داريد به پيروان نام نهاده ام . براى آنانى كه پيرو عشق اند پيرو آدميت پيرو تغيير و تحول پيرو هرچه خوبى است و خلاصه به پيروان راه تكامل و شدن و بهتر شدن . اين كتاب تقديم به همه ى پيروان آمالها و انديشه هاى انسانى ، چه آنانكه در اين راه جان باختند ، چه آنانكه چون شمع سوختند و روشنگرى كردند و چه آنان كه ندانسته به كاروان )) هفت هزار سالگان(( پيوستند و چه آنانى كه هم اكنون در اين مسيرند ، تقديم ميگردد . اين كتاب تقديم به خرد بشر است از هر رنگ و هر نژاد ، از هر آيين و هر پندار . ....... و تقديم به درياى بى انتهاى صبورى و متانت مادر بزرگم شهربانو ملايرى پور كه چكيده و نمونه اى از تاريخ تحت ستم دوگانه و چندگانه زنان و مادران ايرانى بود...... و چه صبرى داشت.
سفرى به اعماق براى تطهير اين دريا زمين را بردوش ميگذارم و راهى آسمانها ميشوم براى پاك شدن و خالص گشتن بر سطح آفتاب مينشينم و دستان اين دريا را به عمق آفتاب فرو ميبرم تا نشان دهم حقارت خود خواهى هايش را واينكه چگونه است كه نميتوانيم آنگونه كه شايسته است زندگى كنيم ژرفِ كهكشانها را بر سطح اين دريامنعكس ميسازم تا خويش را در انعكاسِ آينه وار بنگرد و كوچكى و محدوديتش را خود گواهى عادل باشد به كه براى شدن بايد از ناخالصيها رهايى يافت تطهير را براى اين دريا ميخواهم 6 نوامبر 96
به پيروان 1 به كدام كعبه سجده نكرديم تا ايستادگى قامت حقيقت را در تبلور خواسته هامان بيابيم همراه كدامين باد برسطح دريا سيلى زديم تا امواج خشم را بر صخره هاى ايستادگى تحجر بكوبانيم ما را سوار بر كدامين اسبِ انديشه به پيكارِ با جهل ميخوانيد؟! اين صداى رسالت ماست رسالتى آميخته از بهار رسالتِ عشق و آزادى دهان گويايمان را اگر ميبنديد صداى انعكاس ِ پرداختنمان را درطول زمان منعكس ميسازيم تاكودكانمان را ازباور و ايمان مسلح بسازيم از كدام كعبه گريختيم و به كدام قبله رو نهاديم تا انسان را در مقام خويش بنشانيم ! اين صداى دعوت ماست صداى يكى شدن . ما هركدام جهانى براى جهان هاى ديگريم و بى هيچ كدام ِ از ما جهان اينگونه كه هست نميباشد دهليز درك اين ندا ترا به جهان رسالت ميرساند و تو پيامبر گونه بر ايستادگى قامت حقيقت نشانى به يادگار مى مانى . به كدام كعبه سجده نكرديم اى ياوران پر تلاش كه اينگونه مغضوب گشته ايم ما آرى ما پيامبران تاريخيم تا صلح و آزادى و عشق را با گل و دريا و خورشيد پيوند دهيم اواخر دسامبر 96
نا نوشته اى بر سنگِ گور بعد از من هوا همچنان لبريز از خواستن است بعد از من رودخانه همچنان جريان دارد بعد از من خاك و سنگ همچنان در انتظارِ ديگريست و گياهان براى پرورش نوزادى ديگر بارور ميگردند بعد از من ايستگاهها و جاده ها همچنان پر و خالى ميگردند و رفت و آمد ها جاودانه به نظر ميرسند بعد از من كودكى هر روز روزنامه ها را به درِ خانه ها ميبرد، اتمى به اتمى ديگر نزديك ميگردد و الكترونهايش را به رايگان در اختيارش قرار ميدهد، ستاره اى ميميرد، تمساحى سر از تخم بيرون ميآورد، نانى بيات ميگردد، گلوله اى بر قلب يك اعتراض فرو مينشيند . و آزادى بر روى صفحه ى كاغذ همچنان در هيجان رهايى باقى ميماند، مسله اى حل ميگردد و هزاران مسله ى ديگر بوجود ميآيد و عشق وعشق كه همچنان تفسير و تفسير ميگردد بعد از من تو اى غريبه ى آشنا اين پرچم را بر افراشته نگاه خواهى داشت و امواج اين سرود با بالهاى انديشه به عمق كهكشانها سفر خواهند نمود بعد از من گريه همچنان گريه خواهد ماند و لبخند بى حضور لبان تو بى معنى من اگرچه نگاهبان خوبى براى اين آتشكده نبودم اما بعد از من تو در امتداد روشنى گام بردار بعد از من ميدانم كه هوا همچنان لبريزِ از خواستن است 26 فوريه 97
غزل عاشقانه بر دل سنگ تو هيچم اثرى نيست كه نيست در سراپاى خيال تو زنقشم اثرى نيست كه نيست هرچه كردم كه ترا بر سر كوى دل خود باز آرم بجزازغمزه ى چشمان تو مارا ثمرى نيست كه نيست دير گاهى است كه ما را به سراب دل خود ميخوانى اى دريغاكه بجزآتش عشقت شررى نيست كه نيست پير دردى كشِ ميخانه ى عشقت چه سحرها بودم هان نگه كن بجزام اشك تا سف مددى نيست كه نيست سالها بود كه بر پرده ى جان نقش ترا مى بستم گو بيا بين كه براين پرده بجزغم اثرى نيست كه نيست روزگارى چو يكى مرغك وحشى به هوايت بودم حاليا خوب نگه كن كه مرا بال و پرى نيست كه نيست در غم فرقت تو سرو سهى ناله ى شبگير شدم بجز ام نام تو بر ورد زبانم سحرى نيست كه نيست ميكند ناله ى بسيار زهجر تو سپهرت شب و روز تا نياى ى ز در اين حسرت و غم را فرجى نيست كه نيست 15 05 93
به پيروان 10 نقب مرا نقبى بايد تا به ديدارت خاضعانه دست يابم مرا نقبى بايد تا براى ديدن گوشه هايى ديگر از واقعيات به خيالت راه يابم مرا نقبى بايد از جنس دوستيها و رفاقت ها تا به گردنت بيآويزم حلقه ى مفقوده ى تنهايى بشريت را مرا نقبى بايد تا جدار ديوار تنهايى همسايه ام و او را كه با زبانى ديگر مى انديشد و با كودكش صحبت ميكند به ميهمانى جنگل اشعارم بخوانم و تفاهم گرانترين وزيبنده ترين جامه ى مشتركمان گردد مرا نقبى بايد كه توقعات بيجايم را در درياى خواستن "همه" تعميد دهد مرا نه نقبى كه نقب هايى بايد تا از خويش برآيم و در بيشماران غروب كنم مرا نقبى بايد تا دستان دراز شده ام را به تو برساند و اين جان سوخته از ناخالصيها راهى براى تخليه بيابد مرا نقبى بايد كه در گوشهاى احساسم حقيقت را سر ريز كند و ثانيه هاى دگرگونى ام را در لايه هاى نازك قلبم به يادگار گذارد . اواخر ژانويه 2001
هراس در نگاهت ميخوانم اين وحشت غريب را و بر لبانت كه اينك خاموش اند نقش هزار التماس را مى بينم تا كه رفتنش را مانعى باشى و تبيين عشق را در نقشهاى هزاران قطره ى اشك چكيده ات در آن زلام تلخ احساس ميكنم كه _ مرا درياب _ از سردى پوستت ميخوانم اين هراس بيگانه را كه _ چگونه آزموده را دوباره بيآزمايم _ دريغا كه جراحت عشق را التيامى طولانى است و ترس دوباره مجروح شدن را در نگاهت ميخوانم اى آشناى خوب من 27 فوريه 95
آخرين وداع حنجره دريدم و خويش را به هزاران روايت براى تنهايى قلبتان به حس نمناكى مِه و سرود برخاستن از خاك پيوند زدم دريغا كه مرا حنجره اى فراخ ميبايد و فراختر چشمى كه اينهمه زيبايى را ناديده نگذارم و بر لبخند ساده و غمگنانه تان بدرود نگويم در بين راه استكهلم به هلسينكى سروده شده در سال 95
به پيروان 2 يك گام يك گام به جهيدن يك گام به بهتر شدن بيشتر نمانده گوش كن به سكوت به خواستن و زمزمه هاى شدن . سماجت سماجت ِ براى بودن سماجت ِ براى شدن و تبيين خطوط اش را بياد داشته باش تا بهتر بدانى كه لبخند از جنس حقيقت است . تفكر كن به گوشه اى بنشين و به خويش بينديش و به جهان و اينكه چه اندازه نمى دانيم . حركت كن حركتى از عمق به سطح حركتى افقى از يك كرانه تا به كرانه اى ديگر حركتى در زمان و مكان بر پاهاى سترون خويش منشين بايد حركت داشت بايد حركت كرد . دريايى در اينجا بر روى امواج نشسته ام تا دستى برآيد و مرا به قعر دريا فرو برد در اينجا بر روى امواج كف آلود نشسته ام تا بغضى مرا طلب كند و اشكى نام مرا بر گونه اى جارى سازد در اينجا بر روى امواج چه آرام ميگريم و ارتباط من و دريا همين قطرات اشكهايم ميباشند و تنهايى و يك نگاه ژرف در اينجا بر روى امواج بدنيا آمده ام و در اينجا به انتظارِ مرگ مينشينم تا دستى بر آيد و مرا به قعر آبى خويش برد در اينجا بر روى امواج بر پاهاى خويش تكيه كردم و باد نام ترا در گوشم زمزمه نمود و اولين كلام را امواج كف آلود خشم تو بر زبانم جارى ساختند اينك بر روى امواج چه آرام و بى تحرك نشسته ام و انتظار ترا ميكشم تا انعكاسى از نور را ببينم 11 اكتبر 96
دور از تو اى زمين در انزواى خانه ى دلتنگ در انزواى خانه ى خاموش چشمان خسته ى گريه در جستجوى لذت لبخند بيتاب مانده اند در انزواى خانه ى ويران يك شاخه از بهار سيراب ميشود. با ياد او يك بوسه بر لب فرياد مينهد درمانده اى غريب . يك ريشه تا جسارت اعماق ميرود فواره هاى نور در انتظار رهايى در انزواى خانه مسدود بى تاب گشته اند مرغان شوق مهاجر در انزواى خانه ى غربت نظّاره گر شدند تا ساحرانِ مذهب و دولت نقشى دگر زنند اين روح پاك و عاصى و عريان در انزواى خانه ى تاريك آواز وصل و رسيدن هر لحظه سر ميدهد تا قامت بخون نشسته ى دستان خلق را در باغ آبى ايمان و اعتقاد يك دَم وضو دهد اين تشنه ى كمال و مساوات در انزواى خانه ى بيمار سر پنجه هاى زخمى و خونين كار را آواز ميدهد در انزواى خانه ى مجروح ياران نشسته اند در فكر چاره اند تا خانه خانه ى نور و غزل شود تا خانه منزل جانان و جان شود در انزواى خانه ى محبوب ياران چه بيصدا در خون فتاده اند.
به پيروان 3 پيام را بايد شنيد چه كسى ميداند كدامين سرگشته به قلّه نزديك تر است ؟! پيام را بايد شنيد پيام را هنگاميكه كودكان گرسنه گريه ميكنند ، دستهاى كار زخمى ، و قلبهاى شكسته هراسانند ميتوان از هر گوشه و كنارى شنيد پيام را با گوش جان بايد شنيد . به خواستن هايمان بينديش كه اين پيام برخاسته از آن است .
دو باره از تو گفتن چقدر دوست ميدارم تا از تو بگويم تويى كه سايه نادانستن مان را با انگشت سبابه نشانه ميروى و راز چرايى ها را اندام وار به ما متذكر ميشوى آيا تو از من نيستى و همه در ما خلاصه نشده ايم ؟! پس چگونه است كه اينقدر دوست ميدارم تا از تو بگويم ! تويى كه هميشه سرشارم ميسازى از محبت و پاكى تويى كه خوب ميدانى كدامين عامل قلبهاى كوچكمان را از فاصله دو قطب زمين دور تر نگاه ميدارد و در كهكشان اوهام به زنجيرمان ميكشد براى همين است كه دوست ميدارم تا از تو بگويم و در شعرم نامت ستاره اى روشن گردد .
به پيروان 9 به دستانى مى انديشم كه براى گريه ى ابرها خورشيد را هر روز به طلوع كردن دعوت مينمود و پنجره هاى يأس را در زير رگبار باران بجانب افقهاى روشن و بى ترديد ميگشود به دستانى مى انديشم كه برگهاى سرد و خشك شده را يك بيك و با نوازشى آرام چنان از درختان باغهايمان برزمين مينهاد تا خواب زمستانى شان را آشفته نسازد باغهايى سرشار از اميد بهار باغهايى لبريز از آرزوهايى سبز باغهايى مملو از تصورات شكوفه هاى خوشبختى و درختانى تنها و معصوم كه براى ديدن بهار در رؤيا هايشان فصلها و بند هاى اجازه ى مخصوص از باغبان پير را هر لحظه در حافظه ى خويش تكرار مينمودند به دستانى مى انديشم كه التيام را در پيوند آرزوها و واقعيات به چيزى تشبيه مينمودند چيزى شبيه تو چيزى شبيه ما چيزى كه در گورخانه ى نهان هايمان بصورت يك نعش خاموش مانده است نعشى كه نه مى پوسد و نه كِرم ميزند به دستانى مى انديشم كه با لمس كردن سياهى شب ادراك بودن و احساس رويش را به قعر حافظه ميبرد و با لمس كردن نوازش آفتاب پيوند و زايش و پويش را به صورت يك خواسته برسطح صفحات فرهنگ و تمدن انسانى شفاف تر از هميشه منقوش ميسازد به دستانى مى انديشم كه پرندگان را در كوچ زمستانى شان راهنماست و جهالت و تعصب را از حافظه ى شاعر درمانده ى سرزمينمان پاك ميكند و به هر مصرع شعرش هزار گل مى آويزد به دستانى مى انديشم كه خاك را بارور ميسازد از عطر اعتقاد اعتقادِ به لذت اعتقادِ به شادى اعتقادِ به وجود و من و تو كه در كنارم يخزده اى و دستانت كه در پى چيزى موهوم به خواب رفته اند به دستانى مى انديشم كه هميشه بيدارند و حس بيدارى را در امتداد حركات سيّال شان به هر طرف منتشر ميسازند به دستانى مى انديشم كه آينده سازند به دستان تو و به دستان خويش . 27 اكتبر 2000 بغض دلتنگم ميسازد وقتيكه زيركى آگاهى را به تو و به من ميفروشد و چه حقير و پست ميگردد وقتيكه هنرى با پول سنجيده ميشود و علم با طلا معاوضه ميگردد .
غزل نور جهان داران بى غم را كجا راز تو ميدانند كه جز افسون و نيرنگ از دگر چيزى نمى يابند به صد رهبان راه عشق مشكل اين سخن افتد كه انسان گونه اى بايد اگر راز دوا خواهند به لب آور كلام دّر نشان اى خواجه ى مَحرَم كز آنجا تا بر اعلا ترا بر عرش زر آرند ترا ميگويمت رازى نشايد اين سخن با كس كه لبها را بدوزند و جگر ها را بخون پالند مراد ما از اين غوغاى هستى، بودن و رفتن وضوح عشق در جمع بسيط است اينكه ميخوانند با رامشگرى ميكن ، قدح انداز و ما را ساز كه در روز جزا جز اين حسابت را نمى پايند بنوشان جرعه اى آتش بزن دلهاى چون يخ را بيافشان قطره اى برخاك كآنجا خلق پر آه اند سپهر اينك رسيد آن دم كه بردارى نقاب از خود كه صد ها خوبى و پاكى بر اين خاكينه تن دادند 15 نوامبر 95
آخرين ترانه باز ميخواند ترا آواى گرم دشت دور تا بياميزى سپيدى را به سرخى عشق را با معرفت ميزند فرياد هر دم قلب پر اَسرار من باز ميخواند ترا در هر ترانه هر غزل مرهم دست تو كو اى ناجى پر رمز و راز باز ميخواند ترا هر دم سپيدى تاكه بر بندد بساط وهم و تاريكى از اين دشت خموش باز ميخواند ترا آواى گرم دشت دور . اواخر 1995
فرا خوان
حصار هاى جدايى در ارتباط ميان من و تو _ ما _ اين جارى بزرگ اين شط زندگى اين رود پر حيات بايد كه بشكنند . كو قاصدى شورى است در دلم كه در اين دشت پر غريب با ياد نام تو آرام ميشود چونان ِ قاصدك كه به هر خطه ميروم از هرچه خوب و بد اخبار ميدهم اما كجا كسى است ، كَس كز تو خبر دهد !
|