| |
بجای مقدمه:
در حالیکه در حدود سه در صد از جمعیت تقریبا" هفت میلیاردی جهان صاحب بیش از سه چهارم ثروت جهان میباشند و کلیه ی منابع انرژی و استراتژیکی حیات بشری در دست عده ی معدودی قرار دارد ، در حالیکه اکثریت غریب به اتفاق این بشر استثمار شده دچار و گرفتار و معتقد به نوعی از خرافات و نادانی و جاهلی میباشد ، در حالیکه نیروهای آگاه و نیمه آگاه جامعه ی بشری در تشتّت و پراکندگی سازمانی مشغول توضیح و تفسیر و ثابت کردن تئوری های خویش است ، در حالیکه برای رسیدن به گوش مردم این جهان و رسانیدن صدای حقیقت ، کلیّه ی بلندگوها و وسائل ارتباط جمعی در دست و در خدمت همان سه در صد از جمعیت میباشد و با مشغول ساختن گوشهایمان به همهمه و دروغ و سالوس و " صدای مبهم بودن " چنان ما را در خویشتن خویش غرق ساخته اند که برای پیدا کردنت
مرا نقبى بايد
تا به ديدارت
خاضعانه
دست يابم
مرا نقبى بايد
تا براى ديدن گوشه هايى ديگر از واقعيات
به خيالت
راه يابم
مرا نقبى بايد
از جنس دوستيها و رفاقت ها
تا به گردنت بيآويزم
این حلقه ى مفقوده ى تنهايى بشريت را
مرا نقبى بايد
تا جدار ديوار تنهايى همسايه ام ....
کتابى را که در دست داريد به پيروان نام نهاده ام . براى آنانى که
پيرو عشق اند
پيرو آدميت
پيرو تغيير و تحول
پيرو هرچه خوبى است
و خلاصه به پيروان راه تکامل و شدن و بهتر شدن .
اين کتاب تقديم به همه ى پيروان آمالها و انديشه هاى انسانى ، چه آنانکه در اين راه جان باختند ، چه آنانکه چون شمع سوختند و روشنگرى کردند و چه آنان که ندانسته به کاروان) هفت هزار سالگان ( پیوستند و چه آنانى که هم اکنون در اين مسيرند ، تقديم ميگردد . اين کتاب تقديم به خرد بشر است از هر رنگ و هر نژاد ، از هر آيين و هر پندار .
....... و تقديم به درياى بى انتهاى صبورى و متانت مادر بزرگم شهربانو ملايرى پور که چکيده و نمونه اى از تاريخ تحت ستم چندگانه زنان و مادران ايرانى بود...... و چه صبرى داشت.
به پیروان 1
به کدام کعبه سجده نکردیم
تا ایستادگی قامت حقیقت را
در تبلور خواسته هایمان بیابیم!
همراه کدامین باد
بر سطح دریا سیلی زدیم
تا امواج خشم را
بر صخره های ایستادگی تحجر بکوبانیم!
ما را سوار بر کدامین اسب اندیشه
به پیکار با جهل میخوانید!؟
این صدای رسالت ماست
رسالتی آمیخته از بهار
رسالت عشق و آزادی
دهان گویایمان را اگر میبندید
صدای انعکاس پرداختنمان را
در طول زمان منعکس میسازیم
تا کودکانمان را
به باور و ایمان مسلح بسازیم
از کدام کعبه گریختیم
و به کدام قبله رو نهادیم
تا انسان را در مقام خویش بنشانیم!
این صدای دعوت ماست
صدای یکی شدن
ما
هرکدام
جهانی برای جهان های دیگریم
و بی هیچ کدام از ما
جهان
اینگونه که هست ، نمیباشد
دهلیز درک این ندا
ترا به جهان رسالت میرساند
و تو
پیامبر گونه
بر ایستادگی قامت حقیقت
نشانی به یادگار میمانی
به کدام کعبه سجده نکردیم
ای یاوران پرتلاش
که اینگونه مغضوب گشته ایم
ما
آری
ما پیامبران تاریخیم
تا صلح و آزادی و عشق را
با گل و دریا و خورشید پیوند دهیم .
دور از تو ای زمین
در انزوای خانه ی دلتنگ
در انزوای خانه ی خاموش
چشمان خسته ی گریه
در جستجوی لذت لبخند
بیتاب مانده اند
در انزوای خانه ی ویران
یک شاخه از بهار
سیراب میشود
بایاد او
یک بوسه بر لب فریاد مینهد
در مانده ای غریب
یک ریشه تا جسارت اعماق میرود
فواره های نور
در انتظار رهائی
در انزوای خانه ی مسدود
بیتاب گشته اند
مرغان شوق مهاجر
در انزوای خانه ی غربت
نظاره گر شدند
تا ساحران مذهب و دولت
نقشی دگر زنند
این روح پاک و عاصی و عریان
در انزوای خانه ی تاریک
آواز وصل و رسیدن
هرلحظه
سرمیدهد
تا قامت بخون نشسته ی دستان خلق را
در باغ آبی ایمان و اعتقاد
یک دم
وضو دهد
این تشنه ی کمال و مساوات
در انزوای خانه ی بیمار
سر پنجه های زخمی و خونین کار را
آواز میدهد
در انزوای خانه ی مجروح
یاران نشسته اند
در فکر چاره اند
تا خانه خانه ی نور و غزل شود
تا خانه منزل جانان و جان شود
در انزوای خانه ی محبوب
یاران چه بیصدا
در خون فتاده اند.
سفری به اعماق
برای تطهیر این دریا
زمین را بر دوش میگذارم
و راهی آسمانها میشوم
برای پاک شدن و خالص گشتن
برسطح آفتاب می نشینم
و دستان این دریا را
به عمق آفتاب فرو میبرم
تا نشان دهم
حقارتِ خود خواهیهایش را
و اینکه
چگونه است که نمیتوانیم
آنگونه که شایسته است زندگی کنیم
ژرف کهکشانها را
بر سطح این دریا منعکس میسازم
تا خویش را
در انعکاس ِ آینه واربنگرد
و کوچکی و محدودیتش را
خود گواهی عادل باشد
که برای شدن
باید از ناخالصیها رهائی یافت
تطهیر را برای این دریا میخواهم.
به پيروان ١٠
نقب
مرا نقبى بايد
تا به ديدارت
خاضعانه
دست يابم
مرا نقبى بايد
تا براى ديدن گوشه هايى ديگر از واقعيات
به خيالت
راه يابم
مرا نقبى بايد
از جنس دوستيها و رفاقت ها
تا به گردنت بيآويزم
این حلقه ى مفقوده ى تنهايى بشريت را
مرا نقبى بايد
تا جدار ديوار تنهايى همسايه ام
و او را
که با زبانى ديگر مى انديشد
و با کودکش صحبت ميکند
به ميهمانى جنگل اشعارم بخوانم
و تفاهم
گرانترين
وزيبنده ترين جامه ى مشترکمان گردد
مرا نقبى بايد
که توقعات بيجايم را
در درياى خواستن "همه" تعميد دهد
مرا نه نقبى
که نقب هايى بايد
تا از خويش برآيم
و در بيشماران غروب کنم
مرا نقبى بايد
تا دستان دراز شده ام را
به تو برساند
و اين جان سوخته از ناخالصيها
راهى براى تخليه بيابد
مرا نقبى بايد
که در گوشهاى احساسم
حقيقت را سر ريز کند
و ثانيه هاى دگرگونى ام را
در لايه هاى نازک قلبم
به يادگار گذارد.
هراس
در نگاهت ميخوانم اين وحشت غريب را
و بر لبانت
که اينک خاموش اند
نقش هزار التماس را مى بينم
تا که رفتنش را مانعى باشى
و تبيين عشق را
در نقشهاى هزاران قطره ى اشک چکيده ات
در آن زلام تلخ
احساس ميکنم
که
- مرا درياب -
از سردى پوستت ميخوانم
اين هراس بيگانه را
که
- چگونه آزموده را دوباره بيآزمايم؟ -
دريغا
که جراحت عشق را
التيامى طولانى است
و ترس دوباره مجروح شدن را
در نگاهت ميخوانم
اى آشناى خوب من.
آخرين وداع
حنجره دريدم
و خويش را
به هزاران روايت
براى تنهايى قلبتان
به حس نمناکى مِه
و سرود برخاستن از خاک
پيوند زدم
دريغا
که مرا حنجره اى فراخ ميبايد
و فراختر
چشمى
که اينهمه زيبايى را
ناديده نگذارم
و بر لبخند ساده و غمگنانه تان
بدرود نگويم.
به پيروان ٢
يک گام
يک گام به جهيدن
يک گام به بهتر شدن بيشتر نمانده
گوش کن
به سکوت
به خواستن
و زمزمه هاى شدن .
سماجت
سماجت ِ براى بودن
سماجت ِ براى شدن
و تبيين خطوط اش را بياد داشته باش
تا بهتر بدانى که لبخند
از جنس حقيقت است .
تفکر کن
به گوشه اى بنشين
و به خويش بينديش
و به جهان
و اينکه چه اندازه نمى دانيم .
حرکت کن
حرکتى از عمق به سطح
حرکتى افقى
از يک کرانه تا به کرانه اى ديگر
حرکتى در زمان و مکان
بر پاهاى سترون خويش منشين
بايد حرکت داشت
بايد حرکت کرد .
دريايى
در اينجا بر روى امواج نشسته ام
تا دستى برآيد
و مرا به قعر دريا فرو برد
در اينجا
بر روى امواج کف آلود نشسته ام
تا بغضى مرا طلب کند
و اشکى نام مرا بر گونه اى جارى سازد
در اينجا
بر روى امواج چه آرام ميگريم
و ارتباط من و دريا
همين قطرات اشکهايم ميباشند
و تنهايى
و يک نگاه ژرف
در اينجا
بر روى امواج بدنيا آمده ام
و در اينجا به انتظارِ مرگ مينشينم
تا دستى بر آيد
و مرا به قعر آبى خويش برد
در اينجا
بر روى امواج
بر پاهاى خويش تکيه کردم
و باد
نام ترا
در گوشم زمزمه نمود
و اولين کلام را
امواج کف آلود خشم تو
بر زبانم جارى ساختند
اينک
بر روى امواج
چه آرام و بى تحرک نشسته ام
و انتظار ترا ميکشم
تا انعکاسى از نور را ببينم.
دور از تو اى زمين
در انزواى خانه ى دلتنگ
در انزواى خانه ى خاموش
چشمان خسته ى گريه
در جستجوى لذت لبخند
بيتاب مانده اند
در انزواى خانه ى ويران
يک شاخه از بهار سيراب ميشود
با ياد او
يک بوسه بر لب فرياد مينهد
درمانده اى غريب
يک ريشه تا جسارت اعماق ميرود
فواره هاى نور
در انتظار رهايى
در انزواى خانه مسدود
بى تاب گشته اند
مرغان شوق مهاجر
در انزواى خانه ى غربت
نظّاره گر شدند
تا ساحرانِ مذهب و دولت
نقشى دگر زنند
اين روح پاک و عاصى و عريان
در انزواى خانه ى تاريک
آواز وصل و رسيدن
هر لحظه ميدهد
تا قامت بخون نشسته ى دستان خلق را
در باغ آبى ايمان و اعتقاد
يک دَم
وضو دهد
اين تشنه ى کمال و مساوات
در انزواى خانه ى بيمار
سر پنجه هاى زخمى و خونين کار را
آواز ميدهد
در انزواى خانه ى مجروح
ياران نشسته اند
در فکر چاره اند
تا خانه
خانه ى نور و غزل شود
تا خانه
منزل جانان و جان شود
در انزواى خانه ى محبوب
ياران چه بيصدا
در خون فتاده اند.
به پيروان ٣
پيام را بايد شنيد
چه کسى ميداند
کدامين سرگشته به قلّه نزديک تر است ؟!
پيام را بايد شنيد
پيام را هنگاميکه
کودکان گرسنه گريه ميکنند ،
دستهاى کار زخمى ،
و قلبهاى شکسته هراسانند
ميتوان از هر گوشه و کنارى شنيد
پيام را
با گوش جان بايد شنيد .
به خواستن هايمان بينديش
که اين پيام برخاسته از آن است .
دو باره از تو گفتن ١
چقدر دوست ميدارم تا از تو بگويم
تويى که سايه نادانستن مان را
با انگشت سبابه
نشانه ميروى
و راز چرايى ها را
اندام وار
به ما متذکر ميشوى
آيا تو از من نيستى
و همه در ما خلاصه نشده ايم ؟!
پس چگونه است
که اينقدر دوست ميدارم تا از تو بگويم !
تويى که هميشه سرشارم ميسازى
از محبت و پاکى
تويى که خوب ميدانى
کدامين عامل
قلبهاى کوچکمان را
از فاصله دو قطب زمين
دور تر نگاه ميدارد
و در کهکشان اوهام
به زنجيرمان ميکشد
براى همين است
که دوست ميدارم تا از تو بگويم
و در شعرم نامت
ستاره اى روشن گردد .
به پيروان ٩
به دستانى مى انديشم
که براى گريه ى ابرها
خورشيد را
هر روز
به طلوع کردن دعوت مينمود
و پنجره هاى يأس را
در زير رگبار باران
بجانب افقهاى روشن و بى ترديد ميگشود
به دستانى مى انديشم
که برگهاى سرد و خشک شده را
يک بيک و با نوازشى آرام
چنان از درختان باغهايمان
برزمين مينهاد
تا خواب زمستانى شان را
آشفته نسازد
باغهايى سرشار از اميد بهار
باغهايى لبريز از آرزوهايى سبز
باغهايى
مملو از تصورات شکوفه هاى خوشبختى
و درختانى تنها و معصوم
که براى ديدن بهار
در رؤيا هايشان
فصلها و بند هاى
اجازه ى مخصوص
از باغبان پير را
هر لحظه
در حافظه ى خويش تکرار مينمودند
به دستانى مى انديشم
که التيام را
در پيوند آرزوها و واقعيات
به چيزى تشبيه مينمودند
چيزى شبيه تو
چيزى شبيه ما
چيزى که در گورخانه ى نهان هايمان
بصورت يک نعش
خاموش مانده است
نعشى که نه مى پوسد
و نه کِرم ميزند
به دستانى مى انديشم
که با لمس کردن سياهى شب
ادراکِ بودن
و احساس رويش را
به قعر حافظه ميبرد
و با لمس کردن نوازش آفتاب
پيوند و زايش و پويش را
به صورت يک خواسته
برسطح صفحات فرهنگ و تمدن انسانى
شفاف تر از هميشه
منقوش ميسازد
به دستانى مى انديشم
که پرندگان را
در کوچ زمستانى شان
راهنماست
و جهالت و تعصب را
از حافظه ى
شاعر درمانده ى سرزمينمان
پاک ميکند
و به هر مصرع شعرش
هزار گل مى آويزد
به دستانى مى انديشم
که خاک را
بارور ميسازد
از عطر اعتقاد
اعتقادِ به لذت
اعتقادِ به شادى
اعتقادِ به وجود
و من
و تو که در کنارم يخزده اى
و دستانت
که در پى چيزى موهوم
به خواب رفته اند
به دستانى مى انديشم
که هميشه بيدارند
و حس بيدارى را
در امتداد حرکات سيّال شان
به هر طرف
منتشر ميسازند
به دستانى مى انديشم
که آينده سازند
به دستان تو
و به دستان خويش .
آخرين ترانه
باز ميخواند ترا
آواى گرم دشت دور
تا بياميزى سپيدى را به سرخى
عشق را با معرفت
ميزند فرياد هر دم
قلب پر اَسرار من
باز ميخواند ترا
در هر ترانه هر غزل
مرهم دست تو کو
اى ناجى پر رمز و راز
باز ميخواند ترا
هر دم سپيدى
تاکه بر بندد
بساط وهم و تاريکى
از اين دشت خموش
باز ميخواند ترا
آواى گرم دشت دور .
فرا خوان
حصار هاى جدايى
در ارتباط ميان من و تو
- ما -
اين جارى بزرگ
اين شط زندگى
اين رود پر حيات
بايد که بشکنند .
کو قاصدى
شورى است در دلم که در اين دشت پر غريب
با ياد نام تو آرام ميشود
چونان ِ قاصدک که به هر خطه ميروم
از هرچه خوب و بد
اخبار ميدهم
اما کجا کسى است ، کَس
کز تو خبر دهد !
به پيروان ٤
از چنبره ى اساطير خويش مى رهم
و بر پرده هاى ظريف واقعيت
نقشى نحيف ميگردم
با فرياد از مضمحلِ خود جدا ميشوم
تا مثل يک قطره
قطره اى از جنس ژاله
در صبح واقعيت جوانه زنم
و بر پوست گلبرگهاى گلى تازه تولد يافته
طراوت و خلوص عرضه دارم
من از خود
هر لحظه وا ميروم
و جريان مييابم
تا حس عميق تنهايى ام
صداى پر ضجه ى سلولى گرسنه و در حال انجماد را
که ميگويد
- ميخواهم
من اين جرعه ى زندگى را -
بهتر درک کنم
و به عمق خواسته هاى کِرمى در پيله ى خويش
که ريشه
در رؤياى پروازش دارد برسم .
من اينگونه ميخواهم
زيستن را
براى خويش
و شمايان دلمشغول
تا با يک نسيم سَحَر
همراه پريان دريايى سفر کنيم
و با ريزش باران
براى طراوت و تازگى
تبيينى تازه بيابيم
و مضمون خلأِ بجا مانده
بين تفکر و عمل
مضمونى کامل شده تصوير گردد .
از چنبره ى اساطير خويش ميرَهَم
و به اوج کمال رهنمون ميگردم
آنگونه
که خدايان عشق و محبت و پيوند
به ميعاد با تن خاکى ما نشستند
و بر ما
مُهر خدايى زدند
و نيمى از هستى ما شکل گرفت
از چنبره اساطير خويش مى رهيم
تا پيوند را
همگى
به يک معنا بيابيم
و در خويشتن خويش مستحيل گرديم .
دو باره از تو گفتن ٢
از هنگاميکه تو رفته اى
از هنگاميکه تو رفته اى
عروسک روى ميزمان
هر روز خسته تر از روز پيش
در چشمهايم خيره مينگرد
و غم غربت تو
در نگاه سرد و مبهوتش
چنان سرريز کرده است
که چهره ى غمگين مرا
در هواى اطاق
که اينک
خالى از تست
در تلاقى سردى نگاه داشته است.
من غمگين تر و تنها تر از روز پيش
در اين هوا
تو را تنفس ميکنم
و خاطرات انحنايى و سيال
به هنگام رفتن
در رختخواب تنهايى
فضاى مغزم را اشغال ميسازد
و تنها
در اين ميانه
تواى که مرا
در خود تکرار ميکنى
و در هر تولد دوباره ام
تواى مأمنى امن براى تفکراتم
و اين آغوش تست
که تخيلاتم را
در هجوم خويش
تخدير ميسازد
و......
(تقدیم به همسرم عاقله شيردل)
غزل بيدار
شوخى چشم تو در ياد بهار است
قند لعل لب شيرين تو در باغچه ى دل
همه از پاکى و زيبائى پرديس نصيبى
همه از عارف و عرفان سببى و به دليلى
شورِ آميخته در رازِ نگاهت
ميدهد لذّت ديدار به هر بار که بينم
تو صفائى تو وفائى تو کمالى تو نمائى
اگرم چشم دل امروز ببيند
سفرم داد جوابم که تو در خانه ى غربت
بجز از رنگ نبينى به دوچشمى و به قلبى
تو رها کن حيوانى تو بيا هم َرهِ ما شو
که بجز شور و تب عشق نبينيم جهانى
تو بخود آ که خدائيست وجودت
اگر از وادى خاکى و زمينى بدر آئى
ميدهد نکته ى بسيار سپهر از درِ شوق
تا که لبخند و تفاهم همه جا بنشاند
چشم و آينه
"در آستانه سال ٢٠٠٠ و تقديم به سده و هزاره ى نو"
چشمهايت را در آينه ديدم
صدها روايت را در آينه خواندم
چشمهايت را ميگويم
که به اضطراب آينه مفهوم مى بخشيد
چشمهايت را
در آينه ديدم
که نقش هزارها خاطره با خود داشت
رَدِّ پاى اشکهاى بى دريغ ات را در آينه ديدم
و چه غمگنانه
يک جفت چشم بمن خيره مينگريست
در نگاهت
رازى نهفته است
اى آنکه بمن در آينه خيره مى نگرى
من اين نگاه را مى شناسم
نگاهى که از سالهاى دور ميآيد
من اين چشمها را مى شناسم
چشمهايى در امتدادِ درياى بيدارى
چشمهايى که بر جهانى ديگر دهليزاند
چشمهايى منتهى در امتداد هستى
من
در آينه
دنيايى ديگر ديدم
دنيايى
سراسر سکوت
- چشمهايت را ميگويم -
که در آينه بخود مينگريست
و در صداقت آينه محو ميگرديد
و بر کرانه هاى روشن آرزوها و رويا ها
به خوابى معصومانه فرو ميرفت
من خواب چشمهايت را در آينه ديدم
در آستانه ى تولد هزاره اى نو
و سده اى ديگر
اين نگاهِ خيره ى تو بود
که چشمهايم را
به آينه متصل مينمود
تا امتدادِ ناگفته ها و نا ديده ها را
از هزاره اى به هزاره ى ديگر آوَرَد
و همچنان
در آبشار سکوت آينه
سر ريز کند
چشمهايت را در آينه ديدم
که بيصبرانه
در انتظارِ چيزى بودند
و خيرگى شان در امتدادِ شدن کِش ميآمد
چشمهايت را ميگويم
چشمهايى که ديروز در آينه ديدم
چشمهايى که طعمِ ترحم و انتقام را در هم آميخته داشت
چشمهايى که زخم و خون را خوب ميشناخت
چشمهايت را در آينه ديدم
چشم هايت را ميگويم .
تا کى از تزوير باشم رهنماى تا کى از پندار باشم خود پرست
"عراقى
"به پيروان 5
نه کلامى
نه پيامى
نه سرودى
نه خروشى
همه جا ساکت و سرد است
- بيابان -
همه در مشغله ى خويش گرفتار
نه اميدى
نه وصالى و نه شوقى
که در آن راه بَرَد توده ى عاصى
- مگر اين شب به درازاى زمانست
که انجام ندارد؟! -
چه کند
گوش فلک
پر شده از شيون و فرياد ضعيفان
چه کند
دست طبيعت
بجز اين مِهر ندارد
تو سرانجامِ نمائى
تو سرانجامِ نمودى
تو اگر در طلب علم برآئى
و بکوشى که شوى " آدم کامل "
همه خوشبختى و شادى
همه سرسبزى و خوشحالى اين خلق ببينى
نه کلامى
نه پيامى
نه سرودى
نه خروشى
همه جا ساکت و سرد است
- زمستان-
باز هم براى تو ميخوانم
من اگر کلامى شاد ميگشتم
بر روى لبانت ميشکفتم
تا هميشه از شادى سخن بگوئى
من اگر کلامى از جنس آزادى ميگشتم
بر جارى انديشه ات بسترى ميشدم
تا هنگام انديشيدن
به مرز هاى دورِ اعجاز نزديکترم سازى
من اگر کلامى ساده ميگشتم
در تو خلاصه ميشدم
و با تو مى آميختم
تا شايد
يکى شدن را در سادگى
و يا سادگى را در يکى شدن ميديديم
من اگر کلامى متهور
در سخنانت ميگشتم
چيزى بجز يک پيوند را
از شما تقاضا نميکردم
- پيوند قلبها ، افکار ، بازوان -
من اگر کلامى به لطافت دوست داشتن ميگشتم
هزاران بار با تو مى آميختم
و در تو مجذوب ميشدم
تا هرروز
از روزِ پيش ات لطيف تر سازم
من اگر کلامى به پاکى و تقدسِ نامت بودم
سر تا سرِ کهکشانها را در مى نورديدم
تا همه جا را
رايحه ى نامت پر سازد
و پاکى و صداقت
بر همه چيز محيط گردد
من اگر کلامى
به کوچکى "سپهرداد" بودم
در کنج لبانت
پنهان ميگشتم
تا هميشه با تو باشم
هنگاميکه ميخندى
قهقهه سر ميدهى
و زمانيکه لب به سخن ميگشائى
من اگر کلامى ناگفته ميگشتم
در سِحرِ ابيات و قلم جادوئى
مامنى براى قرنهاى تنهائى ات ميساختم .
به پيروان ٦
قلبم را هراسى نيست
نه از سکوت مردگان
و نه از ضَجّه ى زندگان
هنگاميکه تابوتِ روز
از ديوار همسايه مان سَر بَر ميکشد
تا حيات خانه ى مان را در بر گيرد .
قلبم را هراسى نيست
نه ازسايه هاى سياه نادانى
و نه از بلوغ زود رَسِ نجوا
که در هيجانِ تبديل ِ به فرياد است
از هيچکدام اما
از هيچکدام
قلبم را هراسى نيست .
پاسدارانِ تنهائى مان
خنجر برهنه کرده اند
پاسدارانِ تاريکى
گلوله ها را
با آيه هاى نازل شده صيقل ميدهند
و نقشِ هراس
اينگونه
آذين بخشِ خيابانها و کوچه ها ميگردد .
قلبم را هراسى نيست
از اين همه رنگِ سرخ
که بر در و ديوار ها ميرويند
و اين چنگالِ رحمت الهى است
که بغض ها را در گلو خفه ميسازد
حاشا
حاشا اگر که قلبم را هراسى باشد
از اينهمه زشتى
از اينهمه دروغ
از اينهمه فريب
حاشا که
کودکانِ شوق
در خوابِ نيمروز هم
خورشيدِ ژنده را
از اينهمه ناخالصى
تهى نميخواهند .
قلبم را
از اين همه
هراسى نيست .
براى ابديت جارى در تو
زيبائى
کلامِ تو بود
و بيدارى خلق
رويا و آرزوئى ديرين
هنگاميکه
همه خيال ميکرديم که در خواب نيستيم
اين کلامِ زيباى تو بود
که وعده ى رسيدن طوفان ميداد
و باران
و پاکى
و خوشبختى و خوشحالى .
زيبائى
فصاحتِ کلامِ تو بود
که شرحِ همه چيز را آسان مينمود
و خوبى آدميان
در کارخانجات و مزارع
در مدارس و اماکن
و در کوچه پس کوچه هاى شهر ها و محلات
مى روئيد و متکثر ميشد .
زيبائى
کلام تست
که در جاده ى ابديت جارى است
و مرا در عين بى عملى و حرکت
با خود
به اوج و فرودِ شدنها ميبرد
هميشه به تو گفته ام که :
"به شنيدنِ صدايت عادت کرده ام
تو که از گل و ستاره ميگوئى"
هميشه از تو خواسته ام
تا کلام رسالت را بمن ياد دهى
و خوب بودن
و خوب ماندن
و خوب شدن را .
زيبائى
کلام تو بود .
مرثيه اى براى او
(تقديم به استادم زنده ياد احمد شاملو)
اينک
اين زمين است
که خاکهايش را پَس ميزند
تا ريشه هاى تو نمودار گردند
از بودنت گذشته است
اى پيرِ ميکده ى جامِ زندگى
از بودنت
ديرى است که گذشته است
و اينک
اين باد است
که ذراتِ خاکِ تن ات را
از کوچه ها و خيابان ها عبور ميدهد
و مغموم و دلشکسته ميخواند
شعر آمدن و بودن و رفتن را
اينک که رفته اى
چه کسى از"عمو هايم" ميگويد؟
و پروين و يحيى را
چه کسى بر دوش خواهد گرفت
تا به گرد اين "حباب خاکى" بگرداند
و خورشيد را نشانشان بدهد؟!
اينک که رفته اى
هواى روز را
چه سنگين استنشاق ميکنم
اينک که رفته اى
و با "هفت هزار سالگان" وصلت نموده اى
خوابِ نيمروزيمان
چگونه تعبير خواهد شد؟!
اينک
اين زمين است
که خاکهايش را پس ميزند
تا ريشه هاى تو نمودار گردند
از بودنت گذشته است
از بودنت
ديرگاهى است که گذشته است .
سَندِ تاريخ
تنها و بى صدا
در خلوت سکوت شبانه
با پشته هاى غم ساليان سال
مبهوت و مضطرب
از درد و رنج خلق
خلقى که گُرده ى شلاق خورده اش
طومارِ حزن و خون و فريب و شکنجه است
تنها و بى صدا
در خلوت سکوت شبانه
تصوير ميکشم
بر صفحه ى سفيد کتابم
از درکِ زندگى .
کو قاصدى ؟
شورى است در دلم
شورى است در دلم که در اين دشت پُر غريب
با يادِ نامِ تو آرام ميشود
چونانِ قاصدک که به هر خطه ميروم
از هر چه خوب و بد
اخبار ميدهم
اما کجا کسى است ، کس
کز تو خبر دهد ؟
کو قاصدى که رساند پيام من ؟
کو ياورى که شود تکيه گاه من ؟
کو همدمى که بشنود
راز و نيازِ من ؟!
تقديم به نسلهاى آينده
ما همچنان به پيش ميرويم
در سياهى نادانى ميمانيم
و تا هنگاميکه خطوطِ سفيدِ واقعيات
از بالاى سرمان ميگذرند
هريک
به تماشا مى نشينيم
بى هيچ واکنشى
و در فکر اين نيستيم
که
مثلا
در چه نقطه اى
اين امتداد
به انحناى نور و سپيدى ميرسد!
و کدامين عامل
انديشه هايمان را
اينگونه منجمد ساخته است
که به سزاوارْ بودنِ مرگ
در آنسوى ديوارها
اعتقاد پيدا کرده ايم !
ديوارهائى
که براى احساسِ تنها ماندن
تنها بودن
و تنها زيستن ساخته ايم
ديوارهائى
که حد فواصل را
بيش از آنچه که بايد باشند
ممتد ساخته اند
ديوارهائى
به هر رنگ و شکل
ديوارهائى
از جنسِ خودخواهيها
و خود پرستيهايمان
در سياهى نادانى
ببين که با چه شتابى ميرويم
تا لذتِ هيچ را
در لابلاى اينهمه تلاش
بر خويش گوارا سازيم
ما همچنان به پيش ميرويم
در سياهى
و با هر نهيب حادثه
بيدار تر و هشيار تر
فراز ها و فرود ها را
با تفهيمى ديگر
متجسم ميشويم
ما
در سياهى نادانى
همچنان
به پيش ميرويم .
يادى از آنروزها
حاصل عمرم سه سخن بيش نيست خام بُدم ، پخته شدم ، سوختم
از من گذشته است
از من گذشته است
آن روزگارِ پر انرژى دوران کودکى
آن خنده هاى ناب
آن پاکى و صداقت و درياى دوستى
از من گذشته است
آن روز هاى شاد
آن باغِ پر اميد
از من گذشته است
آنروز هاى پر از رمز و آرزو
وآن دشتهاى سبز و آبى و بى انتها و دور
آغوش گرم خانواده و لبخند زندگى
فريادِ شوق و سرودن
در روز هاى ساده و فرار
از من گذشته است
چون باغبان پير
در آستانه ى فصلِ خزانِ سرد
مجروح و ذلشکسته و گريان و ملتهب
از من گذشته است
آن شوقِ فهمِ معماى زندگى
دنياى راز ها و سوالاتِ بيشمار
درکى به قامتِ دوران کودکى
شورى به وسعتِ دنياى کودکى
از من گذشته است
اينک به مرگ و جدائى
نزديکتر ميشوم
اينک در آستانه ى فردا
آرام ميروم
در دشتِ خاطرات
از من گذشته است
از من گذشته است .
تقديم به همه ى آنانى که به ظلم و ستم "نه" گفتند و بر خاک افتادند
گلزارِِ خاوران
از خاوران ميگويم
از رنجهاى مدفون شده در خاک
که صلابت اينهمه ستاره را
در خويش پنهان ساخته
از خاوران ميگويم
از امتدادِ سيالِ آفتابِ پشتِ ميله ها و ديوار ها
سرريز شده به گودالها و چاه ها
به سرزمين بى نامِ آمالها و آرزوها
از خاوران ميگويم
از آنهمه صداقت و دوستى مدفون
از اينهمه شقاوت و ناپاکى جارى
آرى
از خاوران ميگويم
تا دريچه اى باز کنم
رو به وسعتِ هياهو و دريا
رو به افقِ آبى و خون گرفته ى خلق
اين خلق دردمند
اين خلق دلشکسته و خونين و ملتهب
از خاوران ميگويم
خاورانى که لبهاى ترک خورده و خشک شده اش
خاورانى که در عين سکوت و صامت بودنش
سرشارِ از فرياد و اعتراض است
از خاوران ميگويم
که ساکنين اش
تخم فردا ها را
در دلِ طوفانها کاشته اند
و اشکهاى بستگان و خويشانشان
از سرزمين خاوران
نهال هاى خوشبختى فردا را
ميروياند و آبيارى ميکند
از خاوران ميگويم
از سرزمينِ فراموش ناشدگان
در دور دشتها ى فراموش شده ى دار ها و گلوله ها
از زنان و مردانى ميگويم
که سکوت را
مکثى
در ميانِ دو نگاهِ عاشقانه تفسير ميکردند
و خوشبختى و دنيائى بهتر را
در هر لحظه ى زندگى
شايسته ى انسانهاى اين کره ى سبز و آبى ميدانستند
از خاوران ميگويم
از اقليم صنوبر ها
و سرو هاى ستبر و سبز و هميشه جاويد ميگويم
در خون طپيده گانِ فروخفته
از گلوهاى اعتراض و فريادِ در خاک آرميده
از داغهاى بر دل نشسته
از انتظارِ طولانى مرگ
سرزمين گلهاى پرپر شده
از خاوران ميگويم .
به پيروان ١١
جهل روان است
در هر کوى و برزنِ اين سرزمين سبز
نادانى
رمزى است
حائل شده ميان کلام و دستها
و صداقت
نقبى گشته در اين ميانه
براى رسيدنِ به انسان
ديوار هاى جهل و جدائى
اگر چه استوارند
اما
اعتقادات در نادانى غوطه ورند
و شجاعت و پايمردى
اينگونه است
که به ساروجِ اين ديوارها تبديل ميگردند!
چاههاى حماقت و نا آگاهى
از دهانهاى باز
به حفره هاى گلو ها ختم ميگردند
و انعکاسِ دلتنگيها و زجرها
تا مرز لبها
پيشتر اجازه نمى يابند
سرگردان و حيرانند
حرکات اين دستهاى پرتوان
در فضاى خالى و بى اعتمادى
و نقشِ دستهاى سرگشته
بر اين گوى خاکى
هيچگونه نظمى انسانى را
به جاى نگذاشته اند
تا آرامش و راحتى
امکانِ ظهور يابند
جهل روان است
در هر نقطه ى اين خاک
و بدين سان است
که "اندکى"
در همه چيز غوطه ميخورند
و "انبوهى"
با هيچ دل مشغول .
رازِ هيچ
در اينجا
بر روى صفحه ى زمان نشسته
به هيچ مى انديشم
در اين لحظه ى تنهائى
در جدارى
به نازکى يک نقطه در مکان
با هيچ مى آميزم
تا شايد
هيچ را در خود مستحيل سازم
اما خود
هيچ ميگردم
سفرم را
از هيچ آغاز ميکنم
بسيار کامياب و ناکام ميگردم
و سر انجام در هيچ مختومه ميشوم
در هيچ نه جمع و تفريقى است
و نه ضرب و تقسيمى
هيچ بعدى در هيچ نمى باشد
و هيچکس نميداند
که مرز هيچى در کجاست
در هيچ نه کسى ميخندد
و نه کسى گريه ميکند
نه کسى داراست
و نه کسى فقير
در هيچ ، هيچکس نيست
هنگاميکه همه در هيچ جارى اند
به هيچگونه
هيچ را نه ميتوان تصوير کرد
و نه تصور
به راستى
رازِ هيچ در کجاست ؟
آدمى در عالم خاکى نمى آيد به دست عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
" حافظ"
به پيروان ٨
از مردمانى ميگويم
که زمينهايشان را
با خون آبیاری میکنند
از مردمانى ميگويم
که در درياها و اقيانوس هايشان
نفت به خوردِ ماهيان ميدهند
و به آنچه طبيعت ارزانى شان داشته
دلخوش و دلمشغول مانده اند
از مردمانى ميگويم
که قناعت را
با لفظى صحيح تلفظ ميکنند
و غليرغمِ در آغوش گرفتنها
و بوسه زدنهاى يکديگر
محبت و عشق را
به گونه اى ديگر ميفهمند
از آنانى ميگويم
که طعمِ سيب را
فقط با خوردنِ سيب درک ميکنند
و چشم اندازِ ديدن
به سياره ى خوشبخت را
از دريچه ى ديدِ ديگرى نگاه کردن
از مردمانى ميگويم
که از راهى بس طولانى و دراز آمده اند
و به نامحدودى بى انتها جارى هستند
از مردمانى ميگويم
که به ترحم و منفعت
يک ارتباطِ منطقى داده اند
و تفسيرِ خود خواهيها
و خود محورى ها را
به صورتِ کلامها و نقشهائى رمز گونه
بر زبان دارند و
به گردن آويخته اند
از مردمانى ميگويم
که جهان را
ثابت و نا مرتبط
در مغز هايشان کاشته اند
و هرکدام
به درستى تعبير خويش اصرار دارد
و هرکدام
به وجودِ ديگرى بى تفاوت
کدامين ارزشها ؟
جاده اى خاکى که تا ابديت راه دارد
دستانى محتاج که به خلوت جاده سرريز شده اند
هوائى مملو از آلودگى
و گوشهائى پر شده از هياهو
که به انتظارِ پايانِ جاده نشسته اند
اين راه به کجا مى انجامد
که چنين شتابان
در جستجوى هيچيم؟
معده ها پر و خالى ميگردند
تا در گوشه اى
ضجه ى ضعيفى
در آرزوى آزادى
آخرين قطره هاى حيات را
فروتنانه به خويش بخواند
چشمهايتان در جستجوى کدام حقيقت
به انتهاى جاده دوخته شده؟
مرزهاى انسانيت
با چه معيارهائى سنجيده ميشوند؟
جاده اى خاکى
که در انتهاى شب سرريز کرده است
و زبانى
که در ستايش شب و جاده
پيوسته سخن ميگويد .
به يادِ هم بندان
من از روز هاى
گرد و خاک گرفته ى
سالها ى شصت ميآيم .
من از شکايت و شلاق و جنگ و تنفر و مرگ ميآيم .
من باعشق زاده شدم
با تنفر به مدرسه رفتم
و با شکنجه در خود فرو ريختم
اما
اما
با سکوت همخوابه شدم
و جان هائى
از گزندِ مرگ رهائى يافتند .
من از سالهاى شصت ميآيم
و گردِ غربت بر چهره دارم
من از امتدادِ اعتراضات
در مرز هاى نظاره گرىِ اکثريتى عظيم و منگ
به اينسوى زمان پرتاب شده ام
و برف پيرى در چهره دارم .
من از سالها ى شصت
سالها ى شکست و نشست ميآيم
من از سالها ى هَرَسِ باغها ى انديشه میآيم
و هزار شلاقِ خاطره
بر گرده ى تفکر دارم .
نا برابرى
اجازه بده
تا جوانه زنم
تا شکوفه دهم
اجازه بده
تا از تن سردم
شاخه هاى خوشبختى
سر برون کنند
و کودکانِ شوق
از سر و کولِ احساسم بالا رَوَند
اجازه بده
تا دسته گلى
برايت به هديه آورم
اجازه بده
اجازه بده مرا
تا جهالت را بشناسم
تا از خود بيگانه نگردم
اجازه بده
تا پرنده ى تصوراتم
بر بامِ شوقِ ديدارت
فرود آيد
و دسته گلهائى
از خواستن و احتياج
در گلدانِ تنهائى ات
به يادگار گذارم
اجازه بده
به من فرصتى کوتاه بده
تا در امتداد نگاهم به تو
وقفه اى حادث نگردد
و ما
انتزاعِ واژه ى خوشبختى را
جامه ى عمل بپو شانيم
و در آغوش يکديگر
براى فرداها
سرودِ زندگى سردهيم
اجازه بده
فرصتى کوتاه .
لذتِ سکوت
در ازدحامِ سياهى
اندازه ميکنم
ذراتِ نور را
در ازدحام مبهمِ اندوهِ گيج و منگ
پيغامِ عشق را
پيمانه ميکنم
با اينهمه تراکمِ اصواتِ جان گداز
من لمحه اى سکوت
بر گوشِ جانتان
تقديم ميکنم .
بودن با تو
پر نور شود خانه ی متروک من آندم
مهمان که تو باشی
شاداب شود غنچه ی خندان لبانم
هردم که تو باشی
بر سفره ی دل نقش نگین تو بجویم
هر لحظه که در منظر مفکور تو باشی
صد غمزه ی شیرین تو در دل بنشیند
گر ساقی میخانه ی جانان که تو باشی
گفتار خوش و نغز تو در لوح ضمیر است
نطاق و غزل خوان جماعت که تو باشی
در منزل دل جای تو بسیار بلند است
گر رهرو اندیشه و مرشد که تو باشی
حال دل عشاق ندانست کس ای یار
گر بنده نواز دل بیمار تو باشی
روزی که از این وادی پرغم بگذشتیم
امید به مهر تو ببستیم که بی کینه تو باشی
از کوه شدائد چو گذر کرد دل من
هیهات که ذلت نپذیرم اگرم خواجه تو باشی
در آینه چون مینگرم روی تو بینم
در صافی دل قبله نخواهم که تو باشی
از حسرت دیدار دلم در قفسش نیست
خوشبختی و شادی به منش باز بیاید که تو باشی
از ساغر گلرنگ ننوشم قدحی چند
اینک که تمنای من و حسرت شبها و تو باشی
بسیار نوشتم زجمال تو به اغیار
روزی بدرآی از در و بنمای رخت ، نامه تو باشی
ابواب جهان با نظر تست به چرخش
باقی همه هیچست و دروغ است که اندیشه تو باشی
بر تارک این قله ی دنیا که حقیقت بنشسته است
من خادم و محنت کش و مخدوم تو باشی
اینک که سپهر از همه عالم ببریده است
منظور و نظر کرده ی خوشبخت تو باشی
سهم من
من از آفتاب سهمی میخواهم
من از زمین ، هوا و آب
به تساوی
سهمی میخواهم
آزادیم را به من باز گردانید
تا که از "خود بیگانگی" ام دور شده
و به آغوش انسانیت باز گردم
من از آفتاب سهمی میخواهم
تا از نردبام نور
به هفت آسمان دیگر
صعود کنم
و ستارگان جاری در کلامم
محملی برای ظهور بیابند
عشق اگر چه دیری است
که به مسلخ برده شده
اما
سهم من از آفتاب
عشق را نیز
به شعف خواهد آورد
من از آفتاب زندگی
سهمی میخواهم .